تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1195

مساهمون:

ص١١٩٥
ببر بندى كه بر پايم ز مهر اين و آن بستى * كه عنقاى دلم زين پس هواى آشيان دارد شكست دل گهى از زلف و گه از چشم مست افتد * ظفر مشكل چو قلبى را شكست اندر شكست افتد نداند حال دل را در خم زلفش گرفتارى * مگر آن مرغ و آن ماهى كه اندر دام و شست افتد چنانش مست مىخواهم به محفل كز سر مستى * به پا خيزد صراحى ريزد و جامش ز دست افتد

و له ايضا

سمن رونق ز سنبل لاله زيب از مشك چين دارد * بنفشه زينت از گل گل ز خال عنبرين دارد
* * *
بسيار جعد مشك‌فشان پرخم اوفتد * اما چو جعد مشك‌فشانت كم اوفتد دل گر شكست گشت به زلف تو آشنا * همرنگ زود الفتشان با هم اوفتد در كنج لب چو خال بينى عجب مدار * هندو به كودكى به حرم محرم اوفتد

و له

چشيديم و به بود ز آب حيات * زلالى كه در آن لب نوش بود اسير كمند آمد آهوى من * ز مشكين كمندش كه بر دوش بود

و له

براى شكوه ز جورت نيافتم در ديگر * ستاند از تو مگر داد من ستمگر ديگر به‌سوى دام تو چون برپرم كه ريخته بالم * مگر ز تير تو از تن برآورم پر ديگر به روز حشر اگر پا نهى به عرصهء محشر * حساب جمله خلايق فتد به محشر ديگر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1195 | رضا قليخان هدايت