ببر بندى كه بر پايم ز مهر اين و آن بستى * كه عنقاى دلم زين پس هواى آشيان دارد
شكست دل گهى از زلف و گه از چشم مست افتد * ظفر مشكل چو قلبى را شكست اندر شكست افتد
نداند حال دل را در خم زلفش گرفتارى * مگر آن مرغ و آن ماهى كه اندر دام و شست افتد
چنانش مست مىخواهم به محفل كز سر مستى * به پا خيزد صراحى ريزد و جامش ز دست افتد
و له ايضا
سمن رونق ز سنبل لاله زيب از مشك چين دارد * بنفشه زينت از گل گل ز خال عنبرين دارد
* * *
بسيار جعد مشكفشان پرخم اوفتد * اما چو جعد مشكفشانت كم اوفتد
دل گر شكست گشت به زلف تو آشنا * همرنگ زود الفتشان با هم اوفتد
در كنج لب چو خال بينى عجب مدار * هندو به كودكى به حرم محرم اوفتد
و له
چشيديم و به بود ز آب حيات * زلالى كه در آن لب نوش بود
اسير كمند آمد آهوى من * ز مشكين كمندش كه بر دوش بود
و له
براى شكوه ز جورت نيافتم در ديگر * ستاند از تو مگر داد من ستمگر ديگر
بهسوى دام تو چون برپرم كه ريخته بالم * مگر ز تير تو از تن برآورم پر ديگر
به روز حشر اگر پا نهى به عرصهء محشر * حساب جمله خلايق فتد به محشر ديگر