و له
اگر تيغم زند زان دست و بازو * نه آنم من كه چين آرم بر ابرو
مرا يكلحظه دل نشكيبد از دست * مگر بنشيندم چون دل به پهلو
ندانم چارهء من چيست در عشق * دل من بىقرار و يار بدخو
نه او يكدم تواند ساخت با من * نه من يكدم توانم ساخت بىاو
اگر بىاو نشينم با چه طاقت * و گر با او ستيزم با چه نيرو
چه پوشى راز خويش از خلق فرهنگ * كه مى بدهد گواهى زردى رو
بلى عاشق توان از چهره بشناخت * شكر از چاشنى و نافه از بو
و له
دردار كه مرا عمر گرانمايه به عشقت * چندى به اميدى شد و چندى به خيالى
بخت بد ما بين كه شب و روز و مه و سال * با دوست قرينيم و نديديم وصالى
اين واقعه پيش كه توان گفت كه در بحر * غرقيم و همان تشنهلب آب زلالى
ما با تو به صلحيم و ارادت كه نداريم * با ساعد سيمين تو نيروى جدالى
و له
روم در گوشهء ميخانه گيرم زين سپس جايى * كز آفات جهانم خوشتر از اين نيست ملجايى
چه مىبود اينكه امشب داد ساقى مىپرستان را * كه هر رندى ز جامى بىخود افتاده است در جايى
بيار اى باد نوروزى ز كوى آن صنم بويى * كه ما هم با سر زلفش سرى داريم و سودايى
عجب دارم از اين آتش كه جان عاشقان دارد * كه مىسوزند و دارند از سرشك ديده دريايى