تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1189

مساهمون:

ص١١٨٩
كنون موسم صحرا بود و فصل گلستان * كه خاطر به ملال آيد از كنج شبستان بيا تا من و تو هر دو خراميم به بستان * به شادى بگذاريم گهى چند به گلزار بيا تا من و تو جانب گلزار بپوييم * يكى گلبن بشكفته به گلزار بجوييم به پايش بنشينيم و بخنديم و بگوييم * مى سرخ بنوشيم و گل سرخ ببوييم ز زنگار غم آيينهء دل پاك بشوييم * بفر شه نيكوسير نيكوكردار خداوند معظم ملك اعظم امجد * جهان كرم و كان عطا مير مؤيد كه نازنده به دو گشت روان پدر و جد * عيان از رخ او فرهى و شوكت و سودد ز شمشير كجش راست شده دين محمد * ز فضل و هنرش فضل و هنر يافته مقدار امير الامراء مير فلك مرتبه طهماسب * كه با فر فريدون بود و شوكت گشتاسب به نيرو پسر زال و پسرزادهء لهراسب * به گورابه بلرزد ز نهيبش دل گشتاسب همش حكمت لقمان و همش دانش جاماسب * همش خصلت احرار و همش سيرت اخبار بزرگى كه ازو كار بزرگى به نظام است * گزيده بر خاص است و ستوده بر عام است به دو ملك قويم است و ازو دين به قوام است * فزايندهء عزاست و برآرندهء كام است برازندهء مدح است و فرازندهء نام است * نوازندهء احرار و گدازندهء اشرار دليرى كه دوصد ملك بهيك تير ستاند * به شمشير جهان سوز دل از شير ستاند يكى نيمه جهان از دم شمشير ستاند * دگر نيمه به فرهنگ و به تدبير ستاند خراج از حبش و باج ز كشمير ستاند * فرستد بر شه ناصر دين قاهر كفار چو در معركه شمشير وى آهيخته گردد * ز هم سلسلهء هستى بگسيخته گردد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1189 | رضا قليخان هدايت