كنون موسم صحرا بود و فصل گلستان * كه خاطر به ملال آيد از كنج شبستان
بيا تا من و تو هر دو خراميم به بستان * به شادى بگذاريم گهى چند به گلزار
بيا تا من و تو جانب گلزار بپوييم * يكى گلبن بشكفته به گلزار بجوييم
به پايش بنشينيم و بخنديم و بگوييم * مى سرخ بنوشيم و گل سرخ ببوييم
ز زنگار غم آيينهء دل پاك بشوييم * بفر شه نيكوسير نيكوكردار
خداوند معظم ملك اعظم امجد * جهان كرم و كان عطا مير مؤيد
كه نازنده به دو گشت روان پدر و جد * عيان از رخ او فرهى و شوكت و سودد
ز شمشير كجش راست شده دين محمد * ز فضل و هنرش فضل و هنر يافته مقدار
امير الامراء مير فلك مرتبه طهماسب * كه با فر فريدون بود و شوكت گشتاسب
به نيرو پسر زال و پسرزادهء لهراسب * به گورابه بلرزد ز نهيبش دل گشتاسب
همش حكمت لقمان و همش دانش جاماسب * همش خصلت احرار و همش سيرت اخبار
بزرگى كه ازو كار بزرگى به نظام است * گزيده بر خاص است و ستوده بر عام است
به دو ملك قويم است و ازو دين به قوام است * فزايندهء عزاست و برآرندهء كام است
برازندهء مدح است و فرازندهء نام است * نوازندهء احرار و گدازندهء اشرار
دليرى كه دوصد ملك بهيك تير ستاند * به شمشير جهان سوز دل از شير ستاند
يكى نيمه جهان از دم شمشير ستاند * دگر نيمه به فرهنگ و به تدبير ستاند
خراج از حبش و باج ز كشمير ستاند * فرستد بر شه ناصر دين قاهر كفار
چو در معركه شمشير وى آهيخته گردد * ز هم سلسلهء هستى بگسيخته گردد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1189
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١١٨٩