تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1190

مساهمون:

ص١١٩٠
چه خونها كه ز لشكرشكنان ريخته گردد * چه سرها كه به فتراك بياويخته گردد همه خاك زمين با خون آميخته گردد * ز خون لعل شود يكسره دشت و در و كهسار زهى نام همايون تو عنوان بزرگى * جهان كرم و مكرمت و كان بزرگى بزرگى چو بدن باشد و تو جان بزرگى * ز تو رسم جوانمردى و بنيان بزرگى قوى پى شده از سعى تو اركان بزرگى * همه رسم بزرگى ز تو گرديده پديدار اگر صعوه‌يى از كنكرهء قصر تو پرد * به منقار دل از كركس و شهباز ببرد و گر آهو در ملك تو يك روز بچرد * دل شير ژيان و جگر ببر به درد ز تيغت فتد ار عكسى در كان زمرد * زمرد شود از بيم چو بيجاده به يك‌بار خدنگ تو پيام اجل و نامهء مرگست * سنان تو عدوى زره و دشمن ترگست به ملك تو ز عدل تو شبان گله گرگست * خور يوز تو از ران هژير و بر گرگست خم خام تو بر گردن شاهان بزرگست * كمند تو به بازوى اميران كله‌دار عدوى تو همانا كه به سر مغز ندارد * كه اندر دل خود تخم نفاق تو بكارد كه تا محنت و رنج و غم و دردش ثمر آرد * كس از بىخردى ساعد ضرغام بخارد و يا خود عجبا كس گلوى ببر فشارد * و يا هيچ‌كس انگشت كند در دهن مار نداند كه نهيب تو دل شير كند آب * بر گرز گران سنگ تو كه را نبود تاب سمندر ز تف تيغ تو بگريزد در آب * نداند كه ز بيم تو ندارند خور و خواب گوزنان به سر كوه و هژبران به بن غاب * نهنگان به تك‌آب و پلنگان به دل غار الا تا به جهان فصل خزانست و بهارا * الا تا به زبان نام تذرو آمد و سارا