تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1187

مساهمون:

ص١١٨٧
به بستان شود و شانه زند زلفك سنبل * همى آتش غم جوش زند در دل بلبل زند ناله و فرياد و كند شورش و غلغل * چنو يار جفاديده كه نالد ز غم يار تذوران قباپوش كه در لاله ستانند * گهى شعر سرايند و گهى قافيه خوانند گه از شادى ازين‌سوى و از آن‌سوى دوانند * گه استاده بپايند و گهى خفته ستانند گهى بوسهء چندى ز لب لاله ستانند * گهى برگ گل و لاله بچينند به منقار بهر باغچه‌يى شاخ گلى سر بفرازد * هزار آوا هردم ز گلو چنگ بسازد به شاخى بنشيند به نوايى بنوازد * همى آهو ازين دشت بدان دشت بتازد گه از شادى در سبزه دود گه بگرازد * چو شاهد پسرى سرخوش و مخمور به رفتار به هر دشتى آهوبرگان راه سپارند * صحارى بنوردند و بيابان بگذارند به هر دشت كه گردند و بر آن پا بگذارند * همى از سم خود صورت دالى بنگارند تو گويى به زمين تخم گل و لاله بكارند * كه هر لحظه شكافند زمين از پى شد كار شقايق به چمن بازنگويى كه چسانست * تو گويى به مثل همچو يكى غاليه‌دانست در آن غاليه‌دان غاليهء سوده نهانست * بيالوده بشنگرفش اطراف دهانست و يا همچو يكى طوطى كى خفته‌ستانست * كش از عود زبان باشد و از بسد منقار بپوشيده يكى جامهء عيدى گل رعنا * بسى دلكش و مطبوع پسنديده و زيبا بر آن جامه بود آستر از زرين ديبا * همه ابرهء آن سربه‌سر از مخمل حمرا به صد ناز نشسته است بر آن هودج خضرا * چو بر هودج فيروزه نشسته بت فرخار مرا انده بسيار به دل از گل زرد است * كه بيچاره همه‌ساله قرين غم و درد است