تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1186

مساهمون:

ص١١٨٦
چو ياد آيدش از فرقت يار اشك ببارد * به معشوق زمانى غم هجران بشمارد پس آنگاه سر خود به سر بال گذارد * شود خسته و خاموش شود باز ز گفتار يكى تنگ زره شانه سرك كرده ببر بر * به سر مغفر و بر مغفر او ابلق پربر تو گويى كه يكى دختركى چون بت بربر * زده شانه به دو گيسوى چون عنبر تر بر پس از شانه زدن شانه فروهشته به سر بر * كه تا زود بيابد چو بجويدش دگر بار ز هر گوشه كلنگان زده بر روى هوا صف * چنان هودج بلقيس روان جانب آصف و يا لشكر كفار به نيها زده مصحف * و يا اهل زمين را ز فلك آمده هاتف كه در فصل بهاران مگذاريد مى از كف * بكوشيد به شادى و بنوشيد بىآزار بهر لحظه همى گاز رك آيد به لب آب * به يك جا نشود ساكن چون قطرهء سيماب ازين‌سوى و از آن‌سوى بپويد به صد اشتاب * تو گويى به گه لعب يكى كودك لعاب ربايد ز دگر كودكان گوى به طبطاب * پس آنگه به زمين افكند آن گوى دگربار همى پويان پويان به لب آب بيايد * چنان شاهد كان روى در آيينه نمايد به زودى رخ از آيينه دگر ره بربايد * همى دم به زمين آرد و بر خاك بسايد چنو بادزن چينى گاهش بگشايد * دگرباره بهم باز بپيچدش چو طومار شبانگاه چو خور بفكند آن خنجر خونريز * نهانى به‌سوى باغ شود مرغ شباويز بياويزد بر شاخى و فرياد كند تيز * چو آواز ورا گوش كند مرغ سحرخيز ز عشق رخ گل تيز شود آتش او نيز * گهى بر سر سرو آيد و گاهى به سپيدار چو شب زرد شود تيغ برآرد شه زابل * نسيم سحرى پاره كند پيرهن گل