چو ياد آيدش از فرقت يار اشك ببارد * به معشوق زمانى غم هجران بشمارد
پس آنگاه سر خود به سر بال گذارد * شود خسته و خاموش شود باز ز گفتار
يكى تنگ زره شانه سرك كرده ببر بر * به سر مغفر و بر مغفر او ابلق پربر
تو گويى كه يكى دختركى چون بت بربر * زده شانه به دو گيسوى چون عنبر تر بر
پس از شانه زدن شانه فروهشته به سر بر * كه تا زود بيابد چو بجويدش دگر بار
ز هر گوشه كلنگان زده بر روى هوا صف * چنان هودج بلقيس روان جانب آصف
و يا لشكر كفار به نيها زده مصحف * و يا اهل زمين را ز فلك آمده هاتف
كه در فصل بهاران مگذاريد مى از كف * بكوشيد به شادى و بنوشيد بىآزار
بهر لحظه همى گاز رك آيد به لب آب * به يك جا نشود ساكن چون قطرهء سيماب
ازينسوى و از آنسوى بپويد به صد اشتاب * تو گويى به گه لعب يكى كودك لعاب
ربايد ز دگر كودكان گوى به طبطاب * پس آنگه به زمين افكند آن گوى دگربار
همى پويان پويان به لب آب بيايد * چنان شاهد كان روى در آيينه نمايد
به زودى رخ از آيينه دگر ره بربايد * همى دم به زمين آرد و بر خاك بسايد
چنو بادزن چينى گاهش بگشايد * دگرباره بهم باز بپيچدش چو طومار
شبانگاه چو خور بفكند آن خنجر خونريز * نهانى بهسوى باغ شود مرغ شباويز
بياويزد بر شاخى و فرياد كند تيز * چو آواز ورا گوش كند مرغ سحرخيز
ز عشق رخ گل تيز شود آتش او نيز * گهى بر سر سرو آيد و گاهى به سپيدار
چو شب زرد شود تيغ برآرد شه زابل * نسيم سحرى پاره كند پيرهن گل
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1186
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١١٨٦