تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1185

مساهمون:

ص١١٨٥
از بهر بسيجيدن مشك سر زلفت * از غاليه روى تو بسازيده ترازو اين زلف از آن زلف بچربيد وز آن شد * خال سيهت از پى جو سنگ ترازو بر چهرهء زردم بنه آن چهرهء گلنار * كز روى من و روى تو گردد گل دورو بر سينهء سوزانم بگذار سر زلف * تا يكسره خوشبوى شود عرصهء مشكو زيراكه سر زلف دلاويز تو عود است * تا عود بر آتش نگذارى ندهد بو

مسمط در مدح مؤيد الدوله طهماسب ميرزا

هلا باده بياريد كه هنگام بهار است * زمين زمردگونست هوا لؤلؤ بار است به همراه نسيم سحرى مشك تتار است * به هرجا گذرى گلهء گور است و شكار است كجا گوش دهى بانگ چكاو است و هزار است * جهان دلكش و مطبوع‌تر است از بت فرخار كنون باغ تهى گردد از زاغ و غليواج * رودخانهء مرغان خزان جمله به تاراج ز مرغان بهارى به چمن بينى افواج * يكى بر سرو آيد و ديگر به سر كاج شود دشت پر از قهقههء تيهوى و دراج * شود باغ پر از غلغلهء فاخته و سار نخست از همگى بادخورك پيشتر آيد * پس آنگاهى وخشينه و اسپيد پر آيد چو وخشينه بيامد پس از آن داغ سرآيد * پس از داغ سران هدهدك خوش‌خبر آيد سپس فاخته و قمرى و موسيجه درآيد * دگر سبزقبا آيد و خرچال و خشيسار همى بادخورك با غم و اندوه و فغانست * سراسيمه ز هر سو به هوا در طيرانست چنو پير كه در ماتم فرزند جوانست * سيه‌پوش و دل‌فگار و پريشان و نوانست تو پندارى كان غم‌زده در سوك خزانست * كه هر لحظه چو ماتم‌زدگان ناله كند زار چو بر سرو شود فاخته و آواز برآرد * چنو عاشق دلخسته همىنالد و زارد