از بهر بسيجيدن مشك سر زلفت * از غاليه روى تو بسازيده ترازو
اين زلف از آن زلف بچربيد وز آن شد * خال سيهت از پى جو سنگ ترازو
بر چهرهء زردم بنه آن چهرهء گلنار * كز روى من و روى تو گردد گل دورو
بر سينهء سوزانم بگذار سر زلف * تا يكسره خوشبوى شود عرصهء مشكو
زيراكه سر زلف دلاويز تو عود است * تا عود بر آتش نگذارى ندهد بو
مسمط در مدح مؤيد الدوله طهماسب ميرزا
هلا باده بياريد كه هنگام بهار است * زمين زمردگونست هوا لؤلؤ بار است
به همراه نسيم سحرى مشك تتار است * به هرجا گذرى گلهء گور است و شكار است
كجا گوش دهى بانگ چكاو است و هزار است * جهان دلكش و مطبوعتر است از بت فرخار
كنون باغ تهى گردد از زاغ و غليواج * رودخانهء مرغان خزان جمله به تاراج
ز مرغان بهارى به چمن بينى افواج * يكى بر سرو آيد و ديگر به سر كاج
شود دشت پر از قهقههء تيهوى و دراج * شود باغ پر از غلغلهء فاخته و سار
نخست از همگى بادخورك پيشتر آيد * پس آنگاهى وخشينه و اسپيد پر آيد
چو وخشينه بيامد پس از آن داغ سرآيد * پس از داغ سران هدهدك خوشخبر آيد
سپس فاخته و قمرى و موسيجه درآيد * دگر سبزقبا آيد و خرچال و خشيسار
همى بادخورك با غم و اندوه و فغانست * سراسيمه ز هر سو به هوا در طيرانست
چنو پير كه در ماتم فرزند جوانست * سيهپوش و دلفگار و پريشان و نوانست
تو پندارى كان غمزده در سوك خزانست * كه هر لحظه چو ماتمزدگان ناله كند زار
چو بر سرو شود فاخته و آواز برآرد * چنو عاشق دلخسته همىنالد و زارد