تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1184

مساهمون:

ص١١٨٤
مرا اى كاشكى سى سال ازين پيش * پدر عنين شدى مادر سترون جهانا گرچه با من كين سگالى * ز جورت در دلم نبود زليفن مرا آراستى چون لعبتى شوخ * ز سرتاپا محلى و مزين ز غم بر گردنم بستى حمايل * نهادى بر سرم از غصه گرزن بپايم كردى از تيمار خلخال * بدست از رنج و غم دست‌آورنجن ز بىخوابى به چشمم سرمه كردى * به گوشم گوشوار از حرف دشمن همه نيكى به‌جايم كردى الحق * نه انصافست از تو شكوه كردن بنه تا مىتوانى بار بر دل * بكن تا مىتوانى جور بر تن كه دربار جهاندار معظم * مرا خود بس بود ملجاى و مسكن خدنگش بر تن خصم بدانديش * همى برگستوان دوزد به جوشن تو گويى مرد درزى گر فر آويز * همى بر جامه مىدوزد به درزن چو بگذارد بزه آن تير ده سير * چو بفرازد بدوش آن گرز صد من از آن بر تن بدوزد درع بدخواه * بدين بر سر بكوبد ترك دشمن يكى چون پرنيان در پيش ابره * يكى چون گردكان در زير كوبن يك انعام تو و صد گنج قارون * يك انگشت تو و صد زور قارن

و له

آى آخته صد دستهء موزون ز دو بادام * آويخته صد خرمن نسرين به يكى مو شمشاد قباپوشى و طاوس قدح‌نوش * ناهيد سخندانى و خورشيد غزل‌گو اى شوخ كمندافكن و اى ترك كمانكش * تير تو ز مژگان و كمان تو ز ابرو چون زه به كمان افكنى از بيم خدنگت * گر رستم پهلو كه بدزدد ز تو پهلو اى كاش بدى عهد تو همچون دل تو سخت * اى كاش بدى خوى تو چون روى تو نيكو هندوى سر زلف تو خونخوار چرا شد * كاين رسم نكوهيده بود در بر هندو گر جادوى چشم تواش اين شيوه بياموخت * نشكفت كه خونخوار فتد مردم جادو در گوشهء چشم سيهت خال معنبر * چون نافهء آهو است نيفتاده ز آهو