تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1183

مساهمون:

ص١١٨٣
تا نه افلاك بسوزاند از شعلهء توپ * تا نه آفاق سيه سازد از دود تفنگ تا نه فرسوده شود خنجرش از خون عدوى * تا نه پردخته شود تركشش از تير خدنگ تا نه بر پاى دليران بگذارد زنجير * تا نه بر گردن ميران بنهد پالاهنگ صيت پيروزى تو رفت به كشمير از پارس * نامهء فتح تو از آموى آمد بر زنگ خرمن عمر عدو سوختى از شعلهء تيغ * ديدهء فتنه‌گران دوختى از تير خدنگ شد بستوارى از غره و در قلعه بماند * به گمانش كه امان يافت ز چنگال پلنگ قلعه‌يى ديد برافراخته بر گردون سر * كه بر او باز پريدن نتوانست كلنگ قلعهء پايهء او بسته به پشت ماهى * قلعهء بارهء او رفته به برج خرچنگ او چه دانست كه گرز تو بجنباند كوه * او چه دانست كه تير تو بسنباند سنگ مىندانست كه با بازنبستيزد كبك * مىندانست كه با شير نياويزد رنگ واى گورى كه بر او شير ژيان پنجه زند * واى مرغى كه بر او باز بيندازد چنگ

و له ايضا

فراق دوستان در ديدهء من * جهان دارد به تنگى چشم سوزن برآرم آه دل از سينه هردم * چو دودى كو برآرد سر ز روزن همه‌شب عارض بيجاده‌گون را * ز خون ديدگان دارم ملون چنان برگ گل خيرى كه بر وى * فروپاشند هردم آب روين چگونه مهر دل برگيرم از دوست * نه از پولاد دارم دل نه ز آهن شكيبايى نخواهد ساخت با عشق * نياميزند با هم آب و روغن ز غم زير ز نخ بنهاده ساعد * ز حسرت جفت زانو دارم آرن چنان برزيگر مديون مفلس * كش آتش درفتد ناگه به خرمن تنم چون رشته‌يى گشت از نزارى * دل زارم ز تنگى چشم سوزن مرا اين رشته و سوزن عجب نيست * اگر رخت فنا دوزند بر تن همى از آستان بر من غم آيد * چنان بر قوم موسى سلوى و من و گر در كار خود چاره سگالم * تو گويى آب مىسايم به هاون
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1183 | رضا قليخان هدايت