تا نه افلاك بسوزاند از شعلهء توپ * تا نه آفاق سيه سازد از دود تفنگ
تا نه فرسوده شود خنجرش از خون عدوى * تا نه پردخته شود تركشش از تير خدنگ
تا نه بر پاى دليران بگذارد زنجير * تا نه بر گردن ميران بنهد پالاهنگ
صيت پيروزى تو رفت به كشمير از پارس * نامهء فتح تو از آموى آمد بر زنگ
خرمن عمر عدو سوختى از شعلهء تيغ * ديدهء فتنهگران دوختى از تير خدنگ
شد بستوارى از غره و در قلعه بماند * به گمانش كه امان يافت ز چنگال پلنگ
قلعهيى ديد برافراخته بر گردون سر * كه بر او باز پريدن نتوانست كلنگ
قلعهء پايهء او بسته به پشت ماهى * قلعهء بارهء او رفته به برج خرچنگ
او چه دانست كه گرز تو بجنباند كوه * او چه دانست كه تير تو بسنباند سنگ
مىندانست كه با بازنبستيزد كبك * مىندانست كه با شير نياويزد رنگ
واى گورى كه بر او شير ژيان پنجه زند * واى مرغى كه بر او باز بيندازد چنگ
و له ايضا
فراق دوستان در ديدهء من * جهان دارد به تنگى چشم سوزن
برآرم آه دل از سينه هردم * چو دودى كو برآرد سر ز روزن
همهشب عارض بيجادهگون را * ز خون ديدگان دارم ملون
چنان برگ گل خيرى كه بر وى * فروپاشند هردم آب روين
چگونه مهر دل برگيرم از دوست * نه از پولاد دارم دل نه ز آهن
شكيبايى نخواهد ساخت با عشق * نياميزند با هم آب و روغن
ز غم زير ز نخ بنهاده ساعد * ز حسرت جفت زانو دارم آرن
چنان برزيگر مديون مفلس * كش آتش درفتد ناگه به خرمن
تنم چون رشتهيى گشت از نزارى * دل زارم ز تنگى چشم سوزن
مرا اين رشته و سوزن عجب نيست * اگر رخت فنا دوزند بر تن
همى از آستان بر من غم آيد * چنان بر قوم موسى سلوى و من
و گر در كار خود چاره سگالم * تو گويى آب مىسايم به هاون