تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1182

مساهمون:

ص١١٨٢
به فر شاه از آن ره سپه به آسانى * چنان گذشت كز آتش خليل پيغمبر به عزم ثابت و رأى درست و طالع سعد * نمود زان سپس آهنگ زى دز بندر دزدى چگونه دزى سركشيده بر گردون * دزى چگونه دزى راز گفته با اختر رسيده شالدهء باره‌اش به گاو زمين * گذشته كنگرهء قلعه‌اش زد و پيكر به بام قلعهء او توپهاى آتشبار * همه سپه‌شكن و كوه‌كوب و دريادر سپه ز جاى بجنبيد و خصم شد به گمان * كه ژرف دريا در جنبش آمد است مگر ز نوك نيزه و از بانگ توپ رعد خروش * ستاره ديده زيان كرد و آسمان شد كر به ضرب توپ بدانسان بريخت بارهء او * كه برگهاى خزانى بريزد از صرصر هنوز تيغش يعنى زبانهء دوزخ * برون نيامده و خفته در نيام اندر هنوز باج نياورده از بر خاقان * هنوز تاج نيفكنده از سر قيصر همان‌كه ساو ستاند ز ملك قسطنطين * همان‌كه لشكر راند به مرز كالنجر ز سم اسب كند پشته‌ها چو چاه عميق * ز خون خصم كند دشتها چو بحر خزر بروم سكه زند نام شاه ناصر دين * بهند تازه كند دين پاك پيغمبر به يك مصاف ز هند آورد هزاران پيل * به پشت پيلان بربسته تختها از زر سنان و تيرش سرهنگ مرگ و پيك اجل * حسام و گرزش بازوى فتح و پشت ظفر جهان به حلم تو آرام گشت و يافت سكون * زمين به كوه به‌جاى است و كشتى از لنگر ز فرط عدل تو و نصفت تو بچهء شير * به روزگار تو بىپنجه زايد از مادر شعاع تيغ تو افتاد بر فلك زان رو * گسست رابطهء روز و شب ز يكديگر

در مدح حكمران فارس مؤيد الدوله

سال نو گشت و ملك بازنگرديده ز جنگ * مىندانم زچه‌رو اين همه بگزيده درنگ آن گروهى كه سر از طاعت او پيچيدند * لشكر اندر پىشان برد ز مير و سرهنگ چشمشان دوخت به تير و تنشان خست به تيغ * پايشان بست به بند و سرشان كوفت به سنگ قلعهء خيره‌سران را همه بگرفت و بكوفت * مىندانم كه دگر سوى كه دارد آهنگ به گمانم كه به جان و سر و شه ناصر دين * خورده سوگند كه تا زود نيايد از جنگ
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1182 | رضا قليخان هدايت