به فر شاه از آن ره سپه به آسانى * چنان گذشت كز آتش خليل پيغمبر
به عزم ثابت و رأى درست و طالع سعد * نمود زان سپس آهنگ زى دز بندر
دزدى چگونه دزى سركشيده بر گردون * دزى چگونه دزى راز گفته با اختر
رسيده شالدهء بارهاش به گاو زمين * گذشته كنگرهء قلعهاش زد و پيكر
به بام قلعهء او توپهاى آتشبار * همه سپهشكن و كوهكوب و دريادر
سپه ز جاى بجنبيد و خصم شد به گمان * كه ژرف دريا در جنبش آمد است مگر
ز نوك نيزه و از بانگ توپ رعد خروش * ستاره ديده زيان كرد و آسمان شد كر
به ضرب توپ بدانسان بريخت بارهء او * كه برگهاى خزانى بريزد از صرصر
هنوز تيغش يعنى زبانهء دوزخ * برون نيامده و خفته در نيام اندر
هنوز باج نياورده از بر خاقان * هنوز تاج نيفكنده از سر قيصر
همانكه ساو ستاند ز ملك قسطنطين * همانكه لشكر راند به مرز كالنجر
ز سم اسب كند پشتهها چو چاه عميق * ز خون خصم كند دشتها چو بحر خزر
بروم سكه زند نام شاه ناصر دين * بهند تازه كند دين پاك پيغمبر
به يك مصاف ز هند آورد هزاران پيل * به پشت پيلان بربسته تختها از زر
سنان و تيرش سرهنگ مرگ و پيك اجل * حسام و گرزش بازوى فتح و پشت ظفر
جهان به حلم تو آرام گشت و يافت سكون * زمين به كوه بهجاى است و كشتى از لنگر
ز فرط عدل تو و نصفت تو بچهء شير * به روزگار تو بىپنجه زايد از مادر
شعاع تيغ تو افتاد بر فلك زان رو * گسست رابطهء روز و شب ز يكديگر
در مدح حكمران فارس مؤيد الدوله
سال نو گشت و ملك بازنگرديده ز جنگ * مىندانم زچهرو اين همه بگزيده درنگ
آن گروهى كه سر از طاعت او پيچيدند * لشكر اندر پىشان برد ز مير و سرهنگ
چشمشان دوخت به تير و تنشان خست به تيغ * پايشان بست به بند و سرشان كوفت به سنگ
قلعهء خيرهسران را همه بگرفت و بكوفت * مىندانم كه دگر سوى كه دارد آهنگ
به گمانم كه به جان و سر و شه ناصر دين * خورده سوگند كه تا زود نيايد از جنگ