تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1181

مساهمون:

ص١١٨١
برخى از حال و مقالش در حرف و او مرقوم مىگردد و فرزندان آن مرحوم همه جوانان نيكوخوى داناى باهنر و كمال و بااخلاق و احوالند و به حسن خط و قوت طبع موصوفند و در آن ولايت به هرگونه هنر معروف و بعد از رحلت والد ماجد برادران در كمال اتحاد و داد با يكديگر اتفاق دارند و در معنى اخوان‌الصفايند اكبر اخوان ميرزا احمد متخلص به وقار است كه مرقوم خواهد شد ثانى ميرزا محمود حكيم است كه رحلت يافته ثالث اخوان الصفا ميرزا محمد داورى است و رابع ميرزاى مذكور است كه شكسته و نسخ را خوب مىنگارد و از علوم ادبيه بهرهء وافى دارد اكنون سى و يك سال از عمرش گذشته همانا بيست سال است كه از ملاقات وى محروم و به تهران متوقفم و استماع رفته كه در كمالات بىنظير است و با جوانى در اخلاق پير در شعر پايهء بلند دارد و از اشعار اوست :

در صفت زلزلهء شيراز گويد

از اين منازل ويران و اين ديار خراب * غريب نيست گر آيد همى غريو غراب دريغ و درد ز مه‌طلعتان زهره‌جبين * كه بسته‌اند ز خون بر به دست و پاى خضاب دريغ لاله‌رخانى كز اين جهان رفتند * چو لاله داغ نهادند بر دل احباب همىبلرزد از بومهن زمين هردم * بدان صفت كه بلرزد بر آينه سيماب چنان خراب شد آثار اين ديار كه كس * نشان كعبه نداند مگر به اسطرلاب به ياد آريم از عيشهاى عهد قديم * چنان كه پير كند ياد روزگار شباب

و له

بساد زا كه بر او برشدن نيارست ابر * ز بس رفيع بر آن باد را نبود گذر كه مير ملك‌ستانش چنان گرفت آسان * كه گيرى از كف ساقى ماه رو ساغر گرفت و كوفت و كشت و گشاد و كرد اسير * حصار و قلعه و خصم و دز و زن و دختر رهى به پيش گرفت اندرون چنان كه سپهر * اگر گذشتى از آن برشكستيش محور نسيم آن‌همه باد برنده چون شمشير * گياه آن‌همه خار خلنده چون نشتر سليح و لشكر و برگستوان و اسب در آن * گداختى ز حرارت چنان در آتش زر