تا روان گشتى سوى ملك خراسان از عراق * عقل گفتا جانب مشرق روانست آفتاب
و له
در سحرگه شاهدم چون پرده از رخ برفكند * ز اختران مشت سپندى چرخ در مجمر فكند
گفتمش آيى به صحرا بر صراحى برد دست * گفتمش خواهى تماشا ديده بر ساغر فكند
يعنى اندر دشت بايد ساغر صهبا كشيد * يعنى اندر گشت بايد مى به جام زر فكند
اسبكى بود اندر اصطبلم كه رخش چرخ را * در قفاى خود به گاه پويه چون استر فكند
من عنان بگرفتم و او پا نهادش در ركاب * برگ گل را روزگار اندر كف صرصر فكند
در كنار سبزهزارى جاى بگزيديم ما * كز صفا از چشم ما اين گنبد اخضر فكند
ز انعكاس لاله اندر آب صافى گفتيى * تاج دارا عكس در مرآت اسكندر فكند
آنقدر نوشيد مى آنجا كه در پايان كار * هرچه ساغر دادمش از بىخودى ساغر فكند
دل در آن حالت گرفتار لبش آمد مرا * اين مگس بيچاره خود را باز در شكر فكند
هرچه گفتم بوسمت لب سر به جيب اندر كشيد * هرچه گفتم بينمت رخ سر به زير اندر فكند
زر به پايش ريختم از خشم آن زر برفشاند * گوهرش دادم به كف از كبر آن گوهر فكند
دفتر نظمش نمودم برگرفت و بوسه داد * ديده گويى بر مديح شاه فرخفر فكند
و له ايضا
كوثر كه جنت راست چو اشكى است كاندر آرزو * گاه خرام قدر او از چشم طوبى ريخته
بر عارض آن دلربا بنشسته تا خوى از حيا * بر صفحهء مه گوييا عقد ثريا ريخته
يوسف اگر كردى دمى با ما به عشقش همدمى * از چشم يوسف ديدمى اشك زليخا ريخته
727 فرخ زند
اسمش محمد حسن خان شهير به خانلر خان خلف على مراد خان زند و بطنا نبيرهء سلطان جليل