تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1178

مساهمون:

ص١١٧٨
تا روان گشتى سوى ملك خراسان از عراق * عقل گفتا جانب مشرق روانست آفتاب

و له

در سحرگه شاهدم چون پرده از رخ برفكند * ز اختران مشت سپندى چرخ در مجمر فكند گفتمش آيى به صحرا بر صراحى برد دست * گفتمش خواهى تماشا ديده بر ساغر فكند يعنى اندر دشت بايد ساغر صهبا كشيد * يعنى اندر گشت بايد مى به جام زر فكند اسبكى بود اندر اصطبلم كه رخش چرخ را * در قفاى خود به گاه پويه چون استر فكند من عنان بگرفتم و او پا نهادش در ركاب * برگ گل را روزگار اندر كف صرصر فكند در كنار سبزه‌زارى جاى بگزيديم ما * كز صفا از چشم ما اين گنبد اخضر فكند ز انعكاس لاله اندر آب صافى گفتيى * تاج دارا عكس در مرآت اسكندر فكند آن‌قدر نوشيد مى آنجا كه در پايان كار * هرچه ساغر دادمش از بىخودى ساغر فكند دل در آن حالت گرفتار لبش آمد مرا * اين مگس بيچاره خود را باز در شكر فكند هرچه گفتم بوسمت لب سر به جيب اندر كشيد * هرچه گفتم بينمت رخ سر به زير اندر فكند زر به پايش ريختم از خشم آن زر برفشاند * گوهرش دادم به كف از كبر آن گوهر فكند دفتر نظمش نمودم برگرفت و بوسه داد * ديده گويى بر مديح شاه فرخ‌فر فكند

و له ايضا

كوثر كه جنت راست چو اشكى است كاندر آرزو * گاه خرام قدر او از چشم طوبى ريخته بر عارض آن دلربا بنشسته تا خوى از حيا * بر صفحهء مه گوييا عقد ثريا ريخته يوسف اگر كردى دمى با ما به عشقش همدمى * از چشم يوسف ديدمى اشك زليخا ريخته

727 فرخ زند

اسمش محمد حسن خان شهير به خانلر خان خلف على مراد خان زند و بطنا نبيرهء سلطان جليل