تير آيد از كمان يار و من اندر مصاف * تاش در بر زود برگيرم ز خفتان بگذرم
من كه دشمن سوز سلطان نيستم چون تيغ او * زينهار ار ز آفرين تيغ سلطان بگذرم
و له ايضا
هركجا بارنده دستش چون سحاب آيد همى * غيرت درياى گوهرزا سراب آيد همى
با فروغ رأى او صد فخر دارد نه فلك * در شمار ذرهيى گر آفتاب آيد همى
چون بدشتى هيبتش بگذشت اندر دم سزد * سنگ آن سيال اگر مانند آب آيد همى
قهرش ار بانگى زند يك روز صد قرن از فلك * نالهء زنهار زنهارش جواب آيد همى
وهم خود را بيند اندر گوشهيى ز اقليم او * هركجا اندر ذهاب و در اياب آيد همى
عالم آباد است چون از جود او گو از كفش * گنج زر و مخزن گوهر خراب آيد همى
آنچنان بدهد خبر را بنده كاندر هر خبر * گوييا جبريلى او را با كتاب آيد همى
روزى ار بر رزمگاهش بگذرى هر شب تو را * چون بخسبى شورش محشر بخواب آيد همى
ور شبى در خوابت آيد تيرش اندر روزها * پيش چشمت جوف گردون بر شهاب آيد همى
و له ايضا
دست جودش ابر و طبع همتش دريا بود * قطرهء اين از لآل و موج آن آلا بود
هر طرف حرصى است جودش روز و شب آنسو شود * هركجا جرميست عفوش سال و مه آنجا بود
خاك پايش گر فتد در دست فردوس برين * سرمهء جزع و عبير طرهء حورا بود
با زبانش لفظ دولتساز و دينپرور شود * با بيانش كلك كشورگير و ملكآرا بود