تيغ از آن دستست اى دل خود بر تارك منه * تير از آن شصت است اى جان جوشن اندر بر مكن
دل شناسد بوى زلفش گو بدان زين بيش خويش * عنبر سارا مساز و نافهء اذفر مكن
ديده در هر صورتى چون مىشناسد مير را * مير را گو خويشتن گه شاه و گه لشكر مكن
خلق دانستند ما را چشم ساقى مست كرد * گو به ساقى عذر ما را باده در ساغر مكن
آرى اى يعقوب بوى يوسف است اين كايدت * گر كسى گويد نه آن بويست ازو باور مكن
كشور يار است بفكن بار و خود را بيش ازين * در بيابانها ميفكن دور ازين كشور مكن
خضر را چون در ره ظلمات بشناسى جز او * رهنماى خويشتن از جيش اسكندر مكن
وصف آن رخسار زيبا چون گزيدى زين سپس * خامه چون گيرى جز آن آرايش دفتر مكن
ياد آن رخ گير و ذكر از ساحت نخشب ميار * ذكر آن قد جوى و ياد از عرصهء كشمر مكن
و له ايضا
كار من بگذشت از آن كز عشق جانان بگذرم * نگذرم از عشق جانان گر كه از جان بگذرم
عندليبم جان و دل پرعشق زيباروى گل * تا ز من باور ندارى كز گلستان بگذرم