تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1165

مساهمون:

ص١١٦٥
چون نبينى مهر يارت كينهء دشمن شود * چون ندانى عيش سورت اندوه و ماتم بود جان به جانان ده اگر خواهى كه جان شادان شود * دل به دلبر بخش اگر خواهى كه دل خرم بود ذره مشعلها بگرداند اگر با خور زيد * قطره كشتيها بجنباند اگر با يم بود چوب به جهد امر اگر از موسى عمران رسد * مرده خيزد حكم اگر از عيسى مريم بود مشك گردد ليك اگر در نافه خون منزل كند * بوى بخشد ليك با گل گل اگر همدم بود

و له ايضا

كار تو عشقست اى دل كار را ديگر مكن * جاى جز در حلقهء گيسوى آن دلبر مكن بوده‌اى زين پيش با دلدار اگر پرسى ز من * باز با دلدار باش انديشهء ديگر مكن آشناى جعد اويى حرمتش را خويشتن * آشنا با بوى مشك و نكهت عنبر مكن تا توانى زان رخ زيبا و نوشين لعل گوى * داستان از باغ خلد و چشمهء كوثر مكن گوهر اشك و در رخسار را تا ممكن است * جز پى آن گوش و گردن قرطه و پرگر مكن گوهرى كاندر كف آوردى اگر دستت رسد * غير شاهنشاه را پيرايهء افسر مكن