تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1164

مساهمون:

ص١١٦٤
چند پويد مشك را اين كاروان سوى تتار * ماه ما فرمان بده تا طره تاتارى كند ما به بند اندر فتادستيم و اكنون شاه راست * با گرفتاران بندش گر ستمكارى كند بت‌پرستى پيشه سازم دانم ار در كافرى * روزى اندر گردنم زلف تو ز نارى كند باد بوى از طبلهء عطار گيرد تا بكى * تن بدان گيسو زند تا خويش عطارى كند جام تا كى مايهء مستى برد از خمر خم * بيند اين بينندگان تا خويش خمارى كند دل بدان چشم سيه بسپرده‌اى ايمن مباش * كافرى را تا نپندارى كه ديندارى كند اين دل از جان بگذرد گر يار دستورى دهد * اين سپه رزم آورد گر شاه سالارى كند

و له

چون به غم شاد است يار ار جان ما پرغم بود * جان ما زين پس به غم شاد از همه عالم بود او چو با بىرنگ و عريان به بود عاشق چرا * در لباس رنگ‌رنگ و جامهء معلم بود زخم تيغش مرهم جانست اى دل تن مدزد * زين چنين زخمى كه هم زخمست و هم مرهم بود گفتم اى دل دام بىدانه نگيرد هيچ صيد * گفت گيرد دام اگر زان زلف خم در خم بود چون بدان گيسوى درهم نسبتى خواهيم داشت * با نعم شادى كنيم ار كار ما درهم بود هرچه زان طبع است مهر است ار به ظاهر كين بود * هرچه زان لعلست شهد است ار به صورت سم بود آب حيوانست كاندر چشم ما آذر شد است * زلف جانانست كاندر دست ما ارقم بود اين نه جز يك راز باشد بازگو اى جان مرا * پيش ما گه روشن است اين راز و گه مبهم بود