با رخ ساقى پى مستى چرا * دست سوى ساغر و صهبا بريم
خاك تشريف از فروغ مهر برد * ما كم از خاكيم و از ديبا بريم
پير كنعانيم و در اين قحط سال * غم بر آن يوسف برنا بريم
با صبا سازيم و از پيراهنش * مژده سوى چشم نابينا بريم
پيشكش را پيش دربانان او * چشم خونين و دل دروا بريم
آنكه زانسوى فلك خرگاه اوست * عرش اعظم سايهاى از چاه اوست
و له ايضا
مير ما هم شاه و هم لشكر بود * كيست كاو را كاين سخن باور بود
حبذا بزمى كه مستان را در آن * يار هم ساقى و هم ساغر بود
جان غلام طرهيى شد كاندر آن * حلقهها هم مشك و هم عنبر بود
حلقهها شد مشك و عنبر تا كه بوى * عاشقان را سوى او رهبر بود
راه ظلماتست و در آن بىخضر * گم كند ره گرچه اسكندر بود
بىكليمى جاى تشويش است و بيم * قعر رود نيل اگر معبر بود
بىخليل اللّه و نوحى چون كنى * گر جهان پرآب و پرآذر بود
كاروان كى ره برد در تيرهشب * گرنه رهبر تابش اختر بود
آن كند دلداده در هر نيك و بد * كاندر آن ايمايى از دلبر بود
هم ز شاهنشاه ما فرمان رسيد * كش ز نام آذين اين دفتر بود
آنكه سلطان جهان دانش است * آستانش آسمان دانش است
و له ايضا
نام او حرز امان كرد آسمان * ذكر او تعويذ جان كرد آسمان
آستانش كعبهء مقصود بود * سجدهگاه انس و جان كرد آسمان
گر صدف وقتى ثناى او نگفت * پرگهر چونش دهان كرد آسمان
كلك او پيدا كند از رازها * آنچه از مردم نهان كرد آسمان