تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1162

مساهمون:

ص١١٦٢
با رخ ساقى پى مستى چرا * دست سوى ساغر و صهبا بريم خاك تشريف از فروغ مهر برد * ما كم از خاكيم و از ديبا بريم پير كنعانيم و در اين قحط سال * غم بر آن يوسف برنا بريم با صبا سازيم و از پيراهنش * مژده سوى چشم نابينا بريم پيشكش را پيش دربانان او * چشم خونين و دل دروا بريم آنكه زان‌سوى فلك خرگاه اوست * عرش اعظم سايه‌اى از چاه اوست

و له ايضا

مير ما هم شاه و هم لشكر بود * كيست كاو را كاين سخن باور بود حبذا بزمى كه مستان را در آن * يار هم ساقى و هم ساغر بود جان غلام طره‌يى شد كاندر آن * حلقه‌ها هم مشك و هم عنبر بود حلقه‌ها شد مشك و عنبر تا كه بوى * عاشقان را سوى او رهبر بود راه ظلماتست و در آن بىخضر * گم كند ره گرچه اسكندر بود بىكليمى جاى تشويش است و بيم * قعر رود نيل اگر معبر بود بىخليل اللّه و نوحى چون كنى * گر جهان پرآب و پرآذر بود كاروان كى ره برد در تيره‌شب * گرنه رهبر تابش اختر بود آن كند دلداده در هر نيك و بد * كاندر آن ايمايى از دلبر بود هم ز شاهنشاه ما فرمان رسيد * كش ز نام آذين اين دفتر بود آنكه سلطان جهان دانش است * آستانش آسمان دانش است

و له ايضا

نام او حرز امان كرد آسمان * ذكر او تعويذ جان كرد آسمان آستانش كعبهء مقصود بود * سجده‌گاه انس و جان كرد آسمان گر صدف وقتى ثناى او نگفت * پرگهر چونش دهان كرد آسمان كلك او پيدا كند از رازها * آنچه از مردم نهان كرد آسمان