به آهنپارهاى كاندر غزاى داد و دين از آن * بدست شيرمردان در پرند جانستانستى
به مشكين طرهء جانان بنوشين لعل دلبندان * كه مار مشكبار و مهرهء شكر نشانستى
به نوشينچشمهيى كز گلستان چهرهء جانان * همى پيدا چو كوثر از بهشت جاودانستى
تركيببند در تشبيبات و تسبيبات و مغازله و مديحه
جان غلام كوى جانان كردهام * تا كه بر دل عشق سلطان كردهام
تا به كفرم عشق فرمان مىدهد * كافرم گر ياد ايمان كردهام
حكم عشق اينست و من در حكم او * تا نگويى ترك فرمان كردهام
جان همىگويد مياسا از طلب * كاينچنين چنين با دوست پيمان كردهام
من كه در دل درد دارم هيچ نيست * عمر اگر در كار درمان كردهام
با هواى گوهرى نبود عجب * ديده گر درياى عمان كردهام
تيغ دلدار است و آن را درخور است * گر به خون خويش مهمان كردهام
تير جانانست و اين پيدا بود * كش چرا در سينه پنهان كردهام
نام يار است اين و زان نبود بديع * نامه را گر زيب عنوان كردهام
و له
آنكه فخر دانش از گفتار اوست * شادى اين دولت از ديدار اوست
چند جور از عشق آن دارا بريم * خيز تا بر درگهش غوغا بريم
درگه شاهنشه است و جاى داد * به بود كاين داورى آنجا بريم
موج درياييم گر دردى بود * بهتر آن باشد كه بر دريا بريم
زين چنين نخل كرم خوشتر بود * بىجفاى خار اگر خرما بريم
زين چنين بحر سخا زيباتر است * بىخطر گر لؤلؤ لالا بريم