تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1159

مساهمون:

ص١١٥٩

در شكوه از حساد و تخلص به مدح معتمد الدولهء مرحوم گويد

همى سوداست نادان را و دانا را زيانستى * گر اين جنبش ز اختر وين خرام از آسمانستى سرى كاندر خور جلباب و معجر نيست زين دوران * سزد گر آفتابش شاره چرخش طيلسانستى خود از اين هفت بستان آن همى برگ طرب سازد * كه سال و مه به غمازى چو سوسن ده‌زبانستى غريو زاغ بندد ناى بلبل از نوا خوانى * درين بستان همانا باز هنگام خزانستى به دعوتگاه نادان شو كه تا بينى به بزم اندر * سخا خوانست و دولت نزل و همت ميزبانستى به كوه و دشت اگر بيند به خاك و خاره از گردون * همش آن گوهر دريا همش اين زركانستى به دى هنگام اگر زى گلستان و بوستان پويد * زريرش تازه بستانست و خارش گلستانستى اگر دور است همت زين جهان سفله مىزيبد * كه همت از بزرگان و جهان از سفلگانستى فراخاى جهان تنگست بر همت همى آن‌سان * كه گويى فر ملك‌آراى داراى جهانستى سپهر مجد و گردون شرف كز خاك درگاهش * طراز تارك كيوان و فرق فرقدانستى جهان جود و گردون كرم كز چشمهء جودش * به جوى همت اندر سال و مه دريا روانستى فلك از غيرت خورشيد گردد خيره سال و مه * كش آن در فر همى پنهان و اين از رخ عيانستى