در شكوه از حساد و تخلص به مدح معتمد الدولهء مرحوم گويد
همى سوداست نادان را و دانا را زيانستى * گر اين جنبش ز اختر وين خرام از آسمانستى
سرى كاندر خور جلباب و معجر نيست زين دوران * سزد گر آفتابش شاره چرخش طيلسانستى
خود از اين هفت بستان آن همى برگ طرب سازد * كه سال و مه به غمازى چو سوسن دهزبانستى
غريو زاغ بندد ناى بلبل از نوا خوانى * درين بستان همانا باز هنگام خزانستى
به دعوتگاه نادان شو كه تا بينى به بزم اندر * سخا خوانست و دولت نزل و همت ميزبانستى
به كوه و دشت اگر بيند به خاك و خاره از گردون * همش آن گوهر دريا همش اين زركانستى
به دى هنگام اگر زى گلستان و بوستان پويد * زريرش تازه بستانست و خارش گلستانستى
اگر دور است همت زين جهان سفله مىزيبد * كه همت از بزرگان و جهان از سفلگانستى
فراخاى جهان تنگست بر همت همى آنسان * كه گويى فر ملكآراى داراى جهانستى
سپهر مجد و گردون شرف كز خاك درگاهش * طراز تارك كيوان و فرق فرقدانستى
جهان جود و گردون كرم كز چشمهء جودش * به جوى همت اندر سال و مه دريا روانستى
فلك از غيرت خورشيد گردد خيره سال و مه * كش آن در فر همى پنهان و اين از رخ عيانستى