تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1160

مساهمون:

ص١١٦٠
نگنجد قدر گردون‌فر او در ساحت كيهان * كجا مر بحر را گنجايش اندر ناو دانستى فلك فردا ورا اى آنكه اندر كشور عدلت * همى با مهر گرگان گله در خشم ار شبانستى به ژرفى بنگرم در كار تابى جرم چون سوزم * در آن آتش كه با تفش همى دوزخ جنانستى مخر كالاى آن ريمن خود اندر رستهء دوران * كش اهريمن زرنگ و ريو شاگرد دكانستى هنوزش دست در خوانست كاندر بزم با مردم * همى ايماى تشويرش ز نزل ميزبانستى ز حرص ار كاروانى از ختا در چين فرود آيد * به خاك ديلمش زان آرزوى ارمغانستى ز درد فاقه چشمش بهرمان بار است بر دامان * اگر دامانش از گوهر چو كان بهر مانستى زبانش يار مهرآراى و دل بدخواه كين‌پرور * تو خود هشدار كان ماريست كاندر پرنيانستى به اسرار خرام نه سپهر و سير هفت اختر * كه كلك راز دانت بر يكايك ترجمانستى به نقش چهرهء گردنكشان كاندر گه‌وبيگه * از آن خاك درت آزرم راه كهكشانستى به دربان در درگاه گردون پايهء قدرت * كه گه طغرل تكين است آن و گه آلب‌ارسلانستى به يادى كز دل و دستت كند دل اندر آن محفل * كه ذكر از كان گوهرزاى و بحر بىكرانستى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1160 | رضا قليخان هدايت