نگنجد قدر گردونفر او در ساحت كيهان * كجا مر بحر را گنجايش اندر ناو دانستى
فلك فردا ورا اى آنكه اندر كشور عدلت * همى با مهر گرگان گله در خشم ار شبانستى
به ژرفى بنگرم در كار تابى جرم چون سوزم * در آن آتش كه با تفش همى دوزخ جنانستى
مخر كالاى آن ريمن خود اندر رستهء دوران * كش اهريمن زرنگ و ريو شاگرد دكانستى
هنوزش دست در خوانست كاندر بزم با مردم * همى ايماى تشويرش ز نزل ميزبانستى
ز حرص ار كاروانى از ختا در چين فرود آيد * به خاك ديلمش زان آرزوى ارمغانستى
ز درد فاقه چشمش بهرمان بار است بر دامان * اگر دامانش از گوهر چو كان بهر مانستى
زبانش يار مهرآراى و دل بدخواه كينپرور * تو خود هشدار كان ماريست كاندر پرنيانستى
به اسرار خرام نه سپهر و سير هفت اختر * كه كلك راز دانت بر يكايك ترجمانستى
به نقش چهرهء گردنكشان كاندر گهوبيگه * از آن خاك درت آزرم راه كهكشانستى
به دربان در درگاه گردون پايهء قدرت * كه گه طغرل تكين است آن و گه آلبارسلانستى
به يادى كز دل و دستت كند دل اندر آن محفل * كه ذكر از كان گوهرزاى و بحر بىكرانستى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1160
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١١٦٠