فى التغزل و المديحه
در شگفتم زان كه اين كون و مكان انگيخته * كز كدامين آب و گل اين جسم و جان انگيخته
جز دهان نوش بارش ليك بر كام رقيب * قطره كى دريايى از شهد روان انگيخته
وصل او چون جنت و هجرش چو دوزخ نى شگفت * خويش از آشوب محشر در جهان انگيخته
كند نابرگى نيرزد هشت جنت هركجا * از بهار خلق او يك بوستان انگيخته
كلك مارآساى او بر جان بدخواهان ملك * از لعاب كام زهرى جانستان انگيخته
خطهء گيلان جنان و چشمهء احسان او * كوثر دريا نوالى از جنان انگيخته
بهر تيغش كارفرماى زمين و آسمان * خود نيام از فتح و از نصرت فسان انگيخته
و له
ساقى و صهبا به كار امروز آيد ازچهرو * اين به خم جا كرده و آن پا به دامان آمده
بزم ما را اندر اى و ديده زى ساغر گشاى * بين كه از آب آتش از آتش گلستان آمده
اى خداوندى كه كمتر بندهء دربان تو * پايهاش تا بنگرى برتر ز كيوان آمده
گرچه هركس را كه بينى از سخن سنجان راد * در مديحت داستانها زيب ديوان آمده
ليك بر من بين كه كيهان سخن خاص منست * اى كه مخصوص وجودت هر دو كيهان آمده
گرچه بودندى بسى مدحت سراى مصطفى * ليك نامد هيچكس چونان كه حسان آمده