نامه نه چهرنگار كز خط مشكين * نيمى از آن آشكار و نيمى پنهان
نامه نه آن مجمرى ز عود قمارى * كش نفتاد است در دل آتش سوزان
نامه نه آن چشمهييست روشن و دروى * لعبت چندى ز زنگيان همه عريان
مريم آبستن است مانا كه آورد * نقطه ز آبستنى به چهره فراوان
يا همه از بيم چشم زخم بتى را * ريخته در مجمر است مشت سپندان
در مدحت خاقان صاحبقران مغفور فتحعلى شاه نور اللّه مرقده
در زمان داور دارا نشان * در قران خسرو جم پاسبان
دادگر فتحعلى شه كش سپهر * جبههسايى سال و مه بر آستان
شعلهيى از دوزخ قهرش جحيم * جلوهيى از جنت لطفش جنان
پايهء گردون چو با قدرش پديد * كينهء كيهان چو با عدلش عيان
ژاغر سيمرغ و تخم پرپهن * خنجر مريخ و درع پرنيان
آفتابى شخص دولت را بصر * آسمانى جسم همت را روان
جام رادى را به بزم اندر شراب * رمح مردى را به رزم اندر سنان
گاه كوشش آسمانى خشمگين * روز ريزش آفتابى مهربان
در صف دشمن چو برق اندر گياه * در دل جوشن چو نار اندر دخان
هم در ستايش و مدايح خاقان صاحبقران گويد
زين پس بر انس و جان همه سلطانم * كامد به كف نگين سليمانم
سقف سپهر و قرصهء خورشيدش * صحن سراى و شمسهء ايوانم
مر نظم و نثر را چه سخن آيد * گويى روان صابى و سحبانم
از بوستان طبع روانپرور * پروردهييست روضهء رضوانم
رخشنده مهر چيست كز آن نبود * كفى چو كف موسى عمرانم
بررفته چرخ چيست گران نايد * در بزم جود ساغر احسانم
هردم ز كردگار به نظم اندر * ملكى است رشك ملك سليمانم