تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1155

مساهمون:

ص١١٥٥
بينى گر يونسى ز آفت امت * يا بى گر يوسفى ز فتنهء اخوان آن چو نگين جم است در دل ماهى * وان چو مه نخشب است در چه زندان تافت همى آفتاب و من همه دروا * گشت همى آسمان و من همه حيران كان مه خورشيد چهره بردرم از مهر * تافت چو بر چرخ آفتاب فروزان ظل قدش نقشبند قامت طوبى * عكس رخش رنگ‌بخش طلعت غلمان من بشگفتى كه ارچه باز فتاد است * در كف اهريمنى نگين سليمان او به بشارت همى سرود كه بگذشت * دور جفاى جهان و كينهء دوران چند نشينى و روزگار سپارى * بىسر و سامان ز چرخ بىسر و سامان خيز كه در خرگه است ثروت قيصر * خيز كه در دامن است دولت خاقان تاج چه جويى چو هست افسر خورشيد * تخت چه خواهى چو هست تارك كيوان ساغر مى نيست هست چشمهء كوثر * بزم طرب نيست هست روضهء رضوان مطرب بزم‌آزماى زهرهء زهرا * خوان چه زرساز تال مهر درخشان گاه بطى خواه و نوش ساغر رنگين * گاه بتى جوى و بخش گوهر الوان هم به نكوخواه گنج‌بخش ز طاعت * هم ز بدانديش ملك‌گير ز طغيان شهد شكرخواه ريزد از بر حنظل * شاخ سمن جوى رويد از دل سندان گفتم كاى سحر كاره دعوى معجز * نيست مر آن را كه نيست حجت و برهان موزه و افسر نيافت آنكه مر او را * سر بگيا برگ و پا بخار مغيلان گفت به سال و مه اختران همه سيار * گفت به روز و شب آسمان همه گردان دست گشادى كه نيست طرهء دلبر * چشم گشودى كه نيست چهرهء جانان خود نه منت جبرئيل و صورت معجز * نامهء فخر زمان كه معنى فرقان بر صفت مفلسى كه بر سر رهيافت * صرهء گنجى ز گنج خانهء سلطان خاستم از جا كه هان به راه نشينى * جود كن آن گوهرى كز افسر شاهان نامه كرم كرد و گفت ميرى اى مور * كز بر جم اين‌چنين رسيدت فرمان آن خط مشكين و چهر نامه همىبود * سايهء شمشاد برگ ساحت بستان سطر سيه در سپيد نامه تو گفتى * ماهى خضر است و آب چشمهء حيوان