تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1153

مساهمون:

ص١١٥٣
من خسته و از بهر من آموخته آزار * من خفتهء و از بهر من افروخته آذر چون گاه جفا گردش گردون ستمكار * چون روز وغا خنجر داراى فلك فر با تيغش اگر سنگ ملامت بر ديبا * با حكمش اگر كوه جنيبت‌كش صرصر زايد ز رخش مجد چو عيش از مى و بربط * خيزد ز درش فخر چو كام از زر و گوهر تيغش ز ظفر حاملهء نصرت مهدى * كلكش ز شرف ماشطهء دين پيمبر چهرش چو يكى جام و در آن مهر چو صهبا * قدرش چو يكى بزم و در آن ماه چو شاعر اى با سخنت دامن دريا همه پردر * اى با كرمت كيسهء معدن همه پرزر هم حكم تو زان‌سوى زمين مفتى ملت * هم باس تو زان‌سوى فلك شحنهء كشور هرگه به نكوخواه دهد مهر تو پاداش * هرگه ز بدانديش كشد كين تو كيفر زان چهرهء ايام طرازندهء آذين * زين مجمر افلاك فروزندهء آذر از تيغ ستم كس ننهد خود به تارك * از تير بلا كس نكشد درع به پيكر تا حفظ تو بر پيكر دهر است چو خفتان * تا ظل تو بر تارك چرخ است چو مغفر با تير تو بر جسم گوان درع چو توزى * با تيغ تو بر ترك يلان خود چو معجر تا فتنهء جانها همى از چهرهء جانان * تا آفت دلها همى از طرهء دلبر بزمت ز رخ ماه‌رخان گلشن نسرين * كاخت ز خط سروقدان طبلهء عنبر

در مدح وليعهد معظم و شهريار مكرم شاهزادهء اعظم عباس ميرزا

كه از شاهان لشكركش كشد هرگه پرندآور * فلك پرشعلهء دوزخ زمين پرفتنهء محشر چو جيشش در كمين لرزد همى اركان قسطنطين * چو چينش بر جبين توفد همى بنيان كالنجر تنش چون در خوى كوشش نهنگ و لجهء قلزم * پيش چون از برابرش پلنگ و قلهء بربر زمين با پويهء خنگش يكى درياى پرجنبش * هوا با جلوهء رمحش يكى صحراى پراژدر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1153 | رضا قليخان هدايت