من خسته و از بهر من آموخته آزار * من خفتهء و از بهر من افروخته آذر
چون گاه جفا گردش گردون ستمكار * چون روز وغا خنجر داراى فلك فر
با تيغش اگر سنگ ملامت بر ديبا * با حكمش اگر كوه جنيبتكش صرصر
زايد ز رخش مجد چو عيش از مى و بربط * خيزد ز درش فخر چو كام از زر و گوهر
تيغش ز ظفر حاملهء نصرت مهدى * كلكش ز شرف ماشطهء دين پيمبر
چهرش چو يكى جام و در آن مهر چو صهبا * قدرش چو يكى بزم و در آن ماه چو شاعر
اى با سخنت دامن دريا همه پردر * اى با كرمت كيسهء معدن همه پرزر
هم حكم تو زانسوى زمين مفتى ملت * هم باس تو زانسوى فلك شحنهء كشور
هرگه به نكوخواه دهد مهر تو پاداش * هرگه ز بدانديش كشد كين تو كيفر
زان چهرهء ايام طرازندهء آذين * زين مجمر افلاك فروزندهء آذر
از تيغ ستم كس ننهد خود به تارك * از تير بلا كس نكشد درع به پيكر
تا حفظ تو بر پيكر دهر است چو خفتان * تا ظل تو بر تارك چرخ است چو مغفر
با تير تو بر جسم گوان درع چو توزى * با تيغ تو بر ترك يلان خود چو معجر
تا فتنهء جانها همى از چهرهء جانان * تا آفت دلها همى از طرهء دلبر
بزمت ز رخ ماهرخان گلشن نسرين * كاخت ز خط سروقدان طبلهء عنبر
در مدح وليعهد معظم و شهريار مكرم شاهزادهء اعظم عباس ميرزا
كه از شاهان لشكركش كشد هرگه پرندآور * فلك پرشعلهء دوزخ زمين پرفتنهء محشر
چو جيشش در كمين لرزد همى اركان قسطنطين * چو چينش بر جبين توفد همى بنيان كالنجر
تنش چون در خوى كوشش نهنگ و لجهء قلزم * پيش چون از برابرش پلنگ و قلهء بربر
زمين با پويهء خنگش يكى درياى پرجنبش * هوا با جلوهء رمحش يكى صحراى پراژدر