تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1154

مساهمون:

ص١١٥٤
فلك اندر فلك دوزخ به ميدان در چو با صارم * جهان اندر جهان جنت به ايوان در چو با ساغر شه گيتىستان عباس شه كايد بدر هردم * خراج چينش از خاقان سفير رومش از قيصر نگاه كور با بأسش ستاند زور از ضيغم * ثبات كوه با حلمش ربايد گوى از صرصر فنا اندر فنا آنجا كه زوبينش شكافد دل * اجل اندر اجل آنجا كه صمصامش فشاند سر تن پيل‌افكنان سوزى ز برق صارم بران * بر شيراوژنان دوزى به نوك ناوك صفدر يكى لشكر كشيدى چست زى خاورزمين از رى * همه كين‌توز و كين‌پرور همه خون‌خوار و غارتگر تو گويى از فلك بارد به خونريزى همه ناچخ * تو گويى از زمين رويد به كين‌توزى همى خنجر ز سوزان تيغ ميدان دخمهء پرآذر برزين * ز پيچان رمح هامون رخنهء پراژدر حمير هوا بينى ز گرد تيره اندر كرتهء ادكن * زمين بينى ز خون كشته اندر حلهء احمر

فى مدايح الصدر

صبحگهى ديده برگشادم حيران * كاين فلك سفله باز بر سر دستان چون شد آن شرم ابر كز كف يحيى * چون شد آن رشك بحر كز دل قاآن از چه نبينند آنكه سلسلهء داد * زيور درگاه كرد و زينت ايوان مادر ديدى كه كين كودك جويد * آرى اين زشت‌روى مادر كيهان ملك ز جم چون گرفت و جنت زادم * وانگه زان شاد ديو و خرم شيطان