فلك اندر فلك دوزخ به ميدان در چو با صارم * جهان اندر جهان جنت به ايوان در چو با ساغر
شه گيتىستان عباس شه كايد بدر هردم * خراج چينش از خاقان سفير رومش از قيصر
نگاه كور با بأسش ستاند زور از ضيغم * ثبات كوه با حلمش ربايد گوى از صرصر
فنا اندر فنا آنجا كه زوبينش شكافد دل * اجل اندر اجل آنجا كه صمصامش فشاند سر
تن پيلافكنان سوزى ز برق صارم بران * بر شيراوژنان دوزى به نوك ناوك صفدر
يكى لشكر كشيدى چست زى خاورزمين از رى * همه كينتوز و كينپرور همه خونخوار و غارتگر
تو گويى از فلك بارد به خونريزى همه ناچخ * تو گويى از زمين رويد به كينتوزى همى خنجر
ز سوزان تيغ ميدان دخمهء پرآذر برزين * ز پيچان رمح هامون رخنهء پراژدر حمير
هوا بينى ز گرد تيره اندر كرتهء ادكن * زمين بينى ز خون كشته اندر حلهء احمر
فى مدايح الصدر
صبحگهى ديده برگشادم حيران * كاين فلك سفله باز بر سر دستان
چون شد آن شرم ابر كز كف يحيى * چون شد آن رشك بحر كز دل قاآن
از چه نبينند آنكه سلسلهء داد * زيور درگاه كرد و زينت ايوان
مادر ديدى كه كين كودك جويد * آرى اين زشتروى مادر كيهان
ملك ز جم چون گرفت و جنت زادم * وانگه زان شاد ديو و خرم شيطان