تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1150

مساهمون:

ص١١٥٠

در مدح پادشاه فلك جاه سلطان محمد شاه قاجار نور اللّه مرقده

بسى روز شد تا به پيدا و پنهان * ز كس نشنوم داستان سليمان تو گويى فرامش همىشد جهان را * جم و جوش جيشش كه از انسى و جان حديث سكندر نهان شد ز مردم * چنان كز سكندر همى آب حيوان برآنم كه كاووس و افراسيابى * ندانند مردم در ايران و توران مصاف زمانه نديد است مانا * سوارى كه بود است نامش نريمان ز پير و ز برنا نيابى كسى كت * يكى داستان سازد از پور دستان ستمديده مردم چرا تا نپرسد * از آن عدل كسرى و زنجير و ايوان نخواند سخن‌دان به بزم خلايق * ثنايى ز قيصر حديثى ز خاقان نگارندگان را در اجزاى دفتر * سرايندگان را در اوراق ديوان نه عنوان اتباعى از قوم تبع * نه دستان سامانى از آل سامان مگر آفتاب شهان گشت پيدا * كز آن چون كواكب شهانند پنهان محمد شه آن كز يكى جلوه جودش * جهانها نمود است بيرون ز دوجهان دلش را سرايى است در ملك همت * در آن ميزبان جود و آمال مهمان زمين با تف قهر او قعر دوزخ * زمان با دم لطف او باغ رضوان به كردار تأويل احكام احمد * به گفتار تنزيل آيات فرقان هنر كرد دانا ز رايش همى دل * خرد كرد روشن ز رويش همى جان گه كفرسوزى بود تيغ حيدر * گه جرم‌پوشى بود فضل يزدان دهد بختش ار باده از طاس گردون * نهد تختش ار پايه بر دوش كيوان به ننگ اندر از كبريا قدرش از اين * به خشم اندر از اعتلا جاهش از آن برد جود او عار ذلت ز حاجت * كشد عفو او بار منت ز عصيان ز كاخش درى كوب و زر بر به خرمن * به بزمش رهى جوى و در بر به دامان بتأييد لطفش بود زخم مرهم * به تدبير مهرش شود درد درمان چو گفتى دعايش جهانت دعاگو * چو خواندى ثنايش زمانت ثناخوان چه عكس پرندش چه سوزنده آتش * چه ظل كمندش چه پيچنده ثعبان