در مدح پادشاه فلك جاه سلطان محمد شاه قاجار نور اللّه مرقده
بسى روز شد تا به پيدا و پنهان * ز كس نشنوم داستان سليمان
تو گويى فرامش همىشد جهان را * جم و جوش جيشش كه از انسى و جان
حديث سكندر نهان شد ز مردم * چنان كز سكندر همى آب حيوان
برآنم كه كاووس و افراسيابى * ندانند مردم در ايران و توران
مصاف زمانه نديد است مانا * سوارى كه بود است نامش نريمان
ز پير و ز برنا نيابى كسى كت * يكى داستان سازد از پور دستان
ستمديده مردم چرا تا نپرسد * از آن عدل كسرى و زنجير و ايوان
نخواند سخندان به بزم خلايق * ثنايى ز قيصر حديثى ز خاقان
نگارندگان را در اجزاى دفتر * سرايندگان را در اوراق ديوان
نه عنوان اتباعى از قوم تبع * نه دستان سامانى از آل سامان
مگر آفتاب شهان گشت پيدا * كز آن چون كواكب شهانند پنهان
محمد شه آن كز يكى جلوه جودش * جهانها نمود است بيرون ز دوجهان
دلش را سرايى است در ملك همت * در آن ميزبان جود و آمال مهمان
زمين با تف قهر او قعر دوزخ * زمان با دم لطف او باغ رضوان
به كردار تأويل احكام احمد * به گفتار تنزيل آيات فرقان
هنر كرد دانا ز رايش همى دل * خرد كرد روشن ز رويش همى جان
گه كفرسوزى بود تيغ حيدر * گه جرمپوشى بود فضل يزدان
دهد بختش ار باده از طاس گردون * نهد تختش ار پايه بر دوش كيوان
به ننگ اندر از كبريا قدرش از اين * به خشم اندر از اعتلا جاهش از آن
برد جود او عار ذلت ز حاجت * كشد عفو او بار منت ز عصيان
ز كاخش درى كوب و زر بر به خرمن * به بزمش رهى جوى و در بر به دامان
بتأييد لطفش بود زخم مرهم * به تدبير مهرش شود درد درمان
چو گفتى دعايش جهانت دعاگو * چو خواندى ثنايش زمانت ثناخوان
چه عكس پرندش چه سوزنده آتش * چه ظل كمندش چه پيچنده ثعبان