با نفاذ امر او پاى قضا در ادهم است * با قرار حكم او دست قدر در چنبر است
آب را با قهر او گويى به خلقت آتش است * خاك را با حلم او گويى به فطرت صرصر است
پردلان را طيش او معيار ختم كوشش است * داوران را عزم او قانون فتح كشور است
از هراس رمح او بر جسمها مو ارقم است * از نهيب تيغ او در چشمها آب آذر است
اين سحابى كز دم شيراوژنانش ريزش است * آن نهالى كز سر گردنكشانش نوبر است
هم زمين از ظل اين بحريست كز موج آتش است * هم هوا از عكس آن دشتى است كز خار در است
اسم اين خلاق نصرت در جدال مشركست * نام آن قلاع هستى در قتال كافر است
داورا اى آنكه رايت اختران را هادى است * خسروا اى آنكه قدرت آسمان را رهبر است
در وغا تا قارنى گرزت بلاى تاركست * در غزا تا آرشى تيرت فناى پيكر است
حفظ يزدان بينم اندر هر مصافت جوشنست * ظل يزدان بينم اندر هر ستيزت مغفر است
بادى از دينپرورى چونان كه گويد دين همى * داورا پايندهدارش كاين ملك دينپرور است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1149
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١١٤٩