تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1142

مساهمون:

ص١١٤٢
نه بر مادر خسته موييد كودك * نه بر كودك كشته زاريد مادر چو روزى دو زينسان همىگشت گردون * چو روزى دو زين‌سان همىتافت اختر برافراشت دست ظفر در زمانه * لواى ملك ناصر الدّين مظفر بتوفيد كوه از غو كوس كسرى * بلرزيد دشت از دم سنج سنجر بر اسبان تازى چو پيل مسلح * سواران غازى چو شير مشمر همه نيزه‌ها كرده پيچنده تنين * همه نعره‌ها كرده غرنده تندر به فرمان دارا در آب و در آتش * بخوى نهنگ و به طبع سمندر به تعظيم نامش به پا خاست دولت * به تبجيل جاهش ز جا جست افسر زمان بىتكلف شد او را متابع * زمين بىتعسف شد او را مسخر قوى بود شاه و قوى كرد ملكت * جوان بود شاه و جوان كرد كشور ازو تخت با دولتى بس موفا * ازو تاج با مكنتى بس موقر فلك پوى قدرش چو فر فريدون * جهان گرد جودش چو صيت سكندر نه چون فضل او هيچ علمى مرتب * نه چون مدح او هيچ ذكرى مكرر هم از يمن او زاد طبع عطارد * هم از خوى او زاد خوى غضنفر به سنگ ار نهد پاى سنگست چون در * به خاك ار برد دست خاكست چون زر كه را عقل باشد خرد مهرش از دل * كه را فضل باشد كند مدحش از بر زند رأيها سخت و ستوار و محكم * كند كارها نغز و شايان و درخور هنر پيش بردى نشاند مقدم * خرد عرض دادى بدارد مصدر چه ديباه‌پوشى به تن بر چه خفتان * چه دستار بنهى به سر بر چه مغفر مخالف شدى رزم رمحست و صارم * مؤالف شدى بزم راحست و ساغر دليرى دهد تيغ و خفتان و جوشن * دبيرى دهد كلك و طومار و دفتر بپرسد رعيت ز بيداد حاكم * نماند ولايت به آشوب لشكر رشيد از غرى بازداند به صورت * ذكى از غبى بازداند به منظر صدارت سپارد به صدر مدبر * امارت ستاند ز مير مزور چنين است سلطان چو شد عدل پيرا * چنين است دارا چو شد دادپرور
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1142 | رضا قليخان هدايت