تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1138

مساهمون:

ص١١٣٨
سالهاست كه رغبت به شاعرى نمىفرمايند و نظمى نمىسرايند از خيالات ايام شباب آن جناب اين ابيات تحرير يافت :

فى المديحه

بر من زمانه تاختنى كرد ناگهان * كرده ز حادثات يكى لشكر گران بر پيكر ستبر بياراسته زره * وز بازوى دراز برآويخته كمان از قهر دل شكاف به چاچيش در خدنگ * از مرگ جانگزاى به خطيش بر سنان ديو از نهيب تيغش در بيعت ركاب * غول از هراس تيغش در خدمت عنان چون شعله از زبانش همىريختى شرر * چون كوه از دهانش همىخواستى دخان گشته چو چنگ شير مگر بر درد جگر * گشته چو ناب ببر مگر بشكر دروان آن تشنه است كو نچشد جزيمى ز خون * آن گرسنه است كو نچرد جز همى ز جان جست او به من چو شيرى كو جست بر گوزن * ز داو به من چو بازى كو زد به ماكيان از باد حمله‌اش ارچه بشوريد آسگون * از صور صيحه‌اش ارچه بتوپيد آسمان بر من ظفر نيافت كه آمد بدست من * از حضرت اتابك اعظم خط امان آن كز خصايل كرمش ملك شادكام * آن كز فضائل شيمش شرع شادمان بر رزق خلق ريزش كفش شده كفيل * بر نظم ملك جنبش كلكش شده ضمان لطفش كند به سعى عمل خاك كيميا * فضلش كند به حسن نظر سنگ بهرمان امروز حكم اوست بهر كار پيشوا * امروز فضل اوست بهر بزم داستان رايش ز خود فروغ دهد همچو آفتاب * رويش ز خود نشاط فزايد چو بوستان تابنده‌ييست بىمدد نور مهر و ماه * دارنده‌ييست بىمدد جود بحر و كان زاير نديده در بر او زجر پيشكار * سايل نديده بر در او منع پاسبان بىرنج ديدگان نكند چشم سوى گنج * بىره رسيدگان نبرد دست سوى خوان گويى ز زر ضرر كند ار نيست مستمند * گويى ز خوان زيان كند ار نيست ميهمان مسكين به خويش نازد اگر اوست مالدار * مهمان به خويش بالد اگر اوست ميزبان از لفظ او بجوى و ببين در شاهوار * در بزم او دراى و ببر گنج شايگان