تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1134

مساهمون:

ص١١٣٤
بر مهر گه حجابى و بر ماه گه سلب * بر گل گهى نقابى و بر لاله گه دثار پرچين و درهمى تو چو درع فراسياب * پيچان و پرخمى تو چو خام سپند يار افتاده‌اى گهى چو سر من بپاى دوست * بشكسته‌اى گهى چو دل من بدست يار خسبيده‌اى چو پيچان اژدر به روى گنج * بنشسته‌اى بسان سمندر ميان نار گاهى به شكل قامت عاشق خميده‌اى * اما چو عهد عاشق صديقى استوار پيوسته سر بپاى نگارين نهاده‌اى * چون اهل عرش رخ بدر شاه تاجدار جمشيد تخت بارگه كبريا على * خورشيد برج معرفت آن دست كردگار سلطان عرش مسند داراى شش‌جهت * مفتى چار دفتر قسام نور و نار گردى ز دامنش بود اين خاك مطمئن * چون حلقه‌يى به خنصرش اين چرخ بىقرار

و له

باغ چو خر خير شد ز بوى سپر غم * باده بياور كه باده شد سپر غم تا كى در غم به سر بريم حريفا * ساغر لبريز كن ز بادهء درغم ساحت بستان ز سعى ابر بهارى * گشته چو رخسار نيكوان خوش و خرم خيزد شم زيادگويى از باد * عطسهء مشكين زنند مرغان زان شم صلصل بگرفته چنگ شادى در چنگ * بلبل بنهفته ناى رامش در دم چهرهء گلبن چو چشم مجنون پرآب * طرهء سنبل چو جعد ليلى پرخم دشت اگر نى طراز ديبابافى * از چه شد آراسته به چينى ملحم لاله چرا شد بسان سينهء سهراب * گرنه به كف داشت باد دشنهء رستم كوه منقط بسان پشت پلنگ است * برگ شقايق در او چو ديدهء ضيغم حقهء سيمى است پرز لؤلؤ لالا * شقهء سوسن در او چو افتد شبنم بارد در خوشاب ابر به هامون * دارد در آستين مگر كف حاتم عود قمارى خجسته ساخته مضمر * مشك تتارى بنفشه داشته مدغم گرد گل نوشكفته شاخ بنفشه * چون خط مشكين به چهر لعبت ديلم گويى در باغ و راغ تعبيه كردند * نكهت خلق خدايگان معظم