چشمهء نوش تو را غير بها نشناسند * ور شناسد چو لبتشنهء ما نشناسد
گلبنى تا به گلستان و گلى بر شاخست * كاش صياد مرا از قفس آزاد كند
719 غبار رازى
اسمش ميرزا نبى و در هشتماهگى در غلبهء مرض آبله اعمى گشت و به قدر امكان تحصيل علوم كرده عجب اينكه با وجود عدم بصر به شغل و حرفت عطارى كه به كثرت ادويه معروف است پرداختى و هرچه از او خواستندى از محل معين بىاشتباه و اختلاف به خواهنده دادى قرب دوازده سال بدين كار اشتغال داشت و از ديوان شعرا كه استماع مىكرد تتبعى وافى و حفظى كافى حاصل داشت در اواخر عمر به زيارت مشهد مقدس رضوى عليه السلام رفته سالى دو در آن حرم محترم مجاورت گزيد پس از مراجعت در سنهء 1272 رحلت كرد مدت عمرش سى و چهار سال بوده از قصايد و غزليات او نوشته مىشود از اوست :
باغ را باد بهارى درد رو گوهر گرفت * گلبن از گل همچو افريدون به سر افسر گرفت
از پى آرايش صحن چمن دست صبا * از شكوفه شاخ را در گونهگون زيور گرفت
ابر گلبن را به سر بيجادهگون دستار بست * باد از فرق بساتين سيمگون معجر گرفت
از مشجر حلهها و از مرصع كلهها * بوستان گويى كه تشريف از شه صفدر گرفت
در مدحت حضرت امير المؤمنين على بن ابى طالب ( ع )
اى جعد خم اندر خم آن دلبر عيار * در هر سو مويت دل يك شهر گرفتار
گه بر سر گنجينهء حسنى تو چو افعى * گاهى چو غمامى به رخ ماه ده و چار
بشكسته ترى گاهى از توبهء زهاد * آشفتهترى گه ز دل عاشقافگار
گه تكيه به ناهيد كنى گاه به خورشيد * گه دست به شمشير برى گه به دم مار
پيوسته شب و روز همىدارى مسكن * مانند سمندر همه بر آتش رخسار