تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1133

مساهمون:

ص١١٣٣
شاها منم كه چون به مديح تو دم زنم * عقد ستاره را فلك آرد پى نثار

در مدح شاهنشاه كامكار ناصر الدّين شاه قاجار

گر نه ار مشك است و عنبر زلف آن سيمين‌عذار * از چه شد عنبرفشان و از چه آمد مشكبار نيست گر روز من و بخت من اين زلف از چه روست * تيره و برگشته و ژوليده و آشفته‌كار گه به زارى همچو من افتد همى بر پاى دوست * گه بلا به همچو من بوسد همى دست نگار گه ز عنبر مىكند خورشيد را بر تن زره * گه بپوشاند به مه خفتانى از مشك تتار گرچه مىگويند مردم در سرا بستان خلد * ره نيارد برد شيطان من ندارم استوار اينك اندر خلد رويش هردم آن زلف سياه * همچو شيطان دارد اندر روضهء جنت قرار ملك خوبى را مسخر كرده آن مه‌رو از آنك * يك‌دو ره بوسيده خاك راه شاه كامكار خسرو آفاق فرخ ناصر الدّين شه كه جم * زنده گر گشتى شدى بر درگه او پرده‌دار غاشيه بر دوش تا زد زادهء ادهم همى * هركجا بر ادهم تحقيق شه گردد سوار

در مدح حضرت على بن ابى طالب ( ع )

اى طرهء نگار من اى زلف تابدار * تا چند مشك‌سايى و تا چند مشكبار هر چين تو نهفته در آن صد هزار چين * هر تار تست پنهان در آن دوصد تتار