تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1130

مساهمون:

ص١١٣٠

و له

به گاه شام درآمد چو ماه از در من * نگار سيم‌بر سيم‌ساق سيم‌ذقن به لب چو لعل بدخشى به مو چو نافهءچين * به چهره چون گل سورى به قد چو سرو چمن دو لعل باده‌گسارش تن مرا راحت * دو چشم شير شكارش دل مرا رهزن

در مخاطبه با زلف يار و مدحت شهريار

اى زلف دلبر من بر ظلمت و فتنى * ظلمات آب حيات يا روزگار منى بر گل سيه‌زرهى ابرى حجاب مهى * پرحلقه و گرهى پرعقده و شكنى گاهى تو گل سپرى گه پيش گل سپرى * مشكى و بر شررى قيرى و بر سمنى هندوى تيره‌دلى زنگى خيره‌سرى * آواره از وطنى در خطهء ختنى زنگى بىسلبى لرزان و در غضبى * در آتش عجبى دشمن به خويشتنى هندوى دل سيهى در روم پادشهى * زنديق بىگنهى ياراى اهرمنى در نار شعله كشى در آتشى ز خوشى * گم گشته از حبشى افتاده در يمنى دزدى و بىگنهى بر تختگاه مهى * يوسف‌صفت به چهى آن دم كه بر ذقنى

718 غيرت اصفهانى

اسمش ميرزا جعفر و از سادات موسوى بوده وفاتش در سنهء 1215 روى نموده از اوست :
افسوس كه تا بوى گلى بود به گلشن * صياد نياويخت ز گلبن قفس ما غمگين ز گردش فلك پرده در نيم * جور بتان پرده‌نشين مىكشد مرا دل مىرود به جانبى و جان به جانبى * از هم گسسته مىگذرد كاروان ما دلم ز كوتهى روز وصل آگه بود * كه قصهء شب هجران بروز هجران گفت من در قفس ز ذوق اسيرى ترانه‌سنج * صياد را گمان كه گلستانم آرزوست