و له
به گاه شام درآمد چو ماه از در من * نگار سيمبر سيمساق سيمذقن
به لب چو لعل بدخشى به مو چو نافهءچين * به چهره چون گل سورى به قد چو سرو چمن
دو لعل بادهگسارش تن مرا راحت * دو چشم شير شكارش دل مرا رهزن
در مخاطبه با زلف يار و مدحت شهريار
اى زلف دلبر من بر ظلمت و فتنى * ظلمات آب حيات يا روزگار منى
بر گل سيهزرهى ابرى حجاب مهى * پرحلقه و گرهى پرعقده و شكنى
گاهى تو گل سپرى گه پيش گل سپرى * مشكى و بر شررى قيرى و بر سمنى
هندوى تيرهدلى زنگى خيرهسرى * آواره از وطنى در خطهء ختنى
زنگى بىسلبى لرزان و در غضبى * در آتش عجبى دشمن به خويشتنى
هندوى دل سيهى در روم پادشهى * زنديق بىگنهى ياراى اهرمنى
در نار شعله كشى در آتشى ز خوشى * گم گشته از حبشى افتاده در يمنى
دزدى و بىگنهى بر تختگاه مهى * يوسفصفت به چهى آن دم كه بر ذقنى
718 غيرت اصفهانى
اسمش ميرزا جعفر و از سادات موسوى بوده وفاتش در سنهء 1215 روى نموده از اوست :
افسوس كه تا بوى گلى بود به گلشن * صياد نياويخت ز گلبن قفس ما
غمگين ز گردش فلك پرده در نيم * جور بتان پردهنشين مىكشد مرا
دل مىرود به جانبى و جان به جانبى * از هم گسسته مىگذرد كاروان ما
دلم ز كوتهى روز وصل آگه بود * كه قصهء شب هجران بروز هجران گفت
من در قفس ز ذوق اسيرى ترانهسنج * صياد را گمان كه گلستانم آرزوست