717 غازى مازندرانى
اسمش محمد قاسم خان بن ميرزا حسن و همشيرهزاده محمد مهدى خان متخلص به شحنه است كه در حرف شين ذكرى ازو رفته و خود در بدايت جوانيست و طبعش در نهايت روانى در حضرت اقدس شاهنشاه اسلام پناه گردون درگاه محمد شاه خلد اللّه ملكه به منصب غلام پيشخدمتى مفتخر است و در آن دربار معدلت آثار خدمتگر به واسطهء انتساب سالهاست كه با من بنده انيس و جليس و معاشر است و غالبا در منزلم حاضر با فقرايش ميلى تمام است و درين مسلك صاحب مقام همتى عالى دارد و طريق جلادت و فتوت مىسپارد قناعتى به مناعت آميخته است و توسلى به توكل آويخته برنايى خليف و دانايى رفيق در طريقهء ذوق مىپويد و احيانا شعرى مىگويد به قصايدش فزون از غزل طبع راغب است و قانون فصحا را متتبّع و مراقب در مبادى حال چاكر تخلص مىكرده سليقهاش نيكوست و طريقهاش دلجو دور نيست كه در هر فنى اگر كوشد چشمهسار ارتقا از وجودش جوشد اين ابيات از اوست در سنهء 1271 در مازندران رحلت كرد :
در صفت ابر و باران و مدحت شهريار شهرياران محمد شاه
ابر چو پيل دمان ز پهنهء دريا * لشكر بىمر كشيد تا به ثريا
رعد خروشان همى به ميمنه اندر * برق درخشان همى به ميسرهاش جا
آب تن آراسته به جوشن داود * برف به هامون كشيده خيمهء دارا
رود ز اطراف بسته سنگر بلور * ساخته بس مارپيچ از در هيجا
ابر پراكنده گرد گشت وصف آراست * فوج همىراند بر به گنبد خضرا
ريخت به سطح زمين گلولهء سيمين * درع شمر پارهپاره كرد سراپا
رعد غريونده همچو توپ شهنشه * برق درخشنده همچو خنجر دارا
خسرو جم آستان كه دست و دل وى * بحر گهرخيز هست و ابر گهرزا