تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1127

مساهمون:

ص١١٢٧

717 غازى مازندرانى

اسمش محمد قاسم خان بن ميرزا حسن و همشيره‌زاده محمد مهدى خان متخلص به شحنه است كه در حرف شين ذكرى ازو رفته و خود در بدايت جوانيست و طبعش در نهايت روانى در حضرت اقدس شاهنشاه اسلام پناه گردون درگاه محمد شاه خلد اللّه ملكه به منصب غلام پيشخدمتى مفتخر است و در آن دربار معدلت آثار خدمتگر به واسطهء انتساب سالهاست كه با من بنده انيس و جليس و معاشر است و غالبا در منزلم حاضر با فقرايش ميلى تمام است و درين مسلك صاحب مقام همتى عالى دارد و طريق جلادت و فتوت مىسپارد قناعتى به مناعت آميخته است و توسلى به توكل آويخته برنايى خليف و دانايى رفيق در طريقهء ذوق مىپويد و احيانا شعرى مىگويد به قصايدش فزون از غزل طبع راغب است و قانون فصحا را متتبّع و مراقب در مبادى حال چاكر تخلص مىكرده سليقه‌اش نيكوست و طريقه‌اش دلجو دور نيست كه در هر فنى اگر كوشد چشمه‌سار ارتقا از وجودش جوشد اين ابيات از اوست در سنهء 1271 در مازندران رحلت كرد :

در صفت ابر و باران و مدحت شهريار شهرياران محمد شاه

ابر چو پيل دمان ز پهنهء دريا * لشكر بىمر كشيد تا به ثريا رعد خروشان همى به ميمنه اندر * برق درخشان همى به ميسره‌اش جا آب تن آراسته به جوشن داود * برف به هامون كشيده خيمهء دارا رود ز اطراف بسته سنگر بلور * ساخته بس مارپيچ از در هيجا ابر پراكنده گرد گشت وصف آراست * فوج همىراند بر به گنبد خضرا ريخت به سطح زمين گلولهء سيمين * درع شمر پاره‌پاره كرد سراپا رعد غريونده همچو توپ شهنشه * برق درخشنده همچو خنجر دارا خسرو جم آستان كه دست و دل وى * بحر گهرخيز هست و ابر گهرزا