تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1124

مساهمون:

ص١١٢٤
چو ديدند آن گره را ز آب تيغ و آتش خنجر * تو گويى دشت دريا تو گويى كوه شد نيران كنم كوته سخن از شيرمردان آن گره را شد * يكى را جاى در دوزخ يكى را پاى در عمان ز جسم كشتگان تلى كه الوندش يكى واله * ز خون گمرهان رودى كه اروندش تنى حيران

در تعزيهء دولتشاه جنت آرامگاه محمد على ميرزا

اى سپهر كينه‌ور در قير بادت ماه و مهر * كآسمانى را به خاك قيرگون كردى نهان آسمان داد و دين دولت‌شه فرخنده رأى * آنكه از دست و دلش مويان شدى دريا و كان تاج را گو تا بمويد بر چه بر اورنگ جم * تخت را گو تا بزارد بر چه بر تاج كيان گرز بايد زين ستم پيكر كند آزرم تير * رمح بايد زين الم بالا كند شرم كمان درع بايد دربار زن تيغ بايد در نيام * چون متاع بىخريدارى كه ماند در دكان

و له ايضا

سلسلهء دل نگر زلف شبه‌سان او * دامگه جان ببين چاه زنخدان او معدن لؤلؤ و لعل ديده به يك جا كسى * معنى اين هر دو بين در لب‌ودندان او زخم و نمك اى عجب كى بهم اندرخور است * داروى ريش دلم بين به نمكدان او گرسنه مرغى بود اين دل نادان من * دانهء دانافريب خال زنخدان او

و له در مدح خاقان مغفور صاحبقران مبرور

به رخش زلف سيه حلقه زده اژدرساى * گنج آرى نبود هرگز بىاژدرهاى زنگى زلفش بر تبت رو غاليه‌بوى * هندوى خالش بر خلخ رخ لخلخه‌ساى مويى از كاكل او كاخ مرا عود مسوز * بويى از طرهء او بزم مرا مشك مساى زلف بر روى فكن پرده برانداز ز چهر * تا بگويند كه خورشيد تو شد مشك‌انداى