چند گويند كه پروين نبود بر رخ مهر * مهر روى تو ز خوى آمده پروينآراى
الفت اشك من و چهره عجب نيست كه هست * اشك سيماب و مرا چهره چو زرساراى
ابرويت همچو دم تيغ ملك صيدافكن * طرهات همچو خم خام ملك هوشرباى
ملك ملكستان فتحعلى شه كه بود * از خداوند بهر بار خدا بار خداى
چون برآيد بگه كوشش بر آهن رك * چون درآيد بگه بخشش بر آهو پاى
امل از رامش دل آيد در هوياهوى * اجل از دهشت جان آيد درها يا هاى
از لب ناى نوايى نه مگر دردا درد * از دل كوس فغانى نه مگر واياواى
و له
با اينكه د لطافت روح مجردى * در حيرتم كه از چه به چشمم مصورى
در رو چو صبح و صلى و در مو چو شام هجر * در تن چو باغ خلدى و در لب چو كوثرى
در نظره دلربايى و در جلوه غمزدا * در بذله انگبينى در خنده شكرى
در گفت نوش صرفى و در لعل شهد صاف * در زلف مشك نابى و در چشم عبهرى
كس ديده بر به شاخ صنوبر بر آفتاب * در خد چو آفتابى و در قد صنوبرى
كس ديده آفتاب به عنبر شود قرين * در رو چو آفتابى و در مو چو عنبرى
جانم چو سرخ آتش و جسمم چو روزنى * بر اين چو تند آذر و بر آن سمندرى
در مدح محمود خان دنبلى
سرودى سود نادان و دانا را زيانستى * بلى زين اى برادر قامتم شرم كمانستى
اگر قرص جوى دانا به خون دل بخوان آرد * از آن ناخورده چهر اشك از رشك كهكشانستى
اگر هر هفت درياى زمين در ناودان گنجد * ز جور نه فلك بينندهام آن ناودانستى