تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1125

مساهمون:

ص١١٢٥
چند گويند كه پروين نبود بر رخ مهر * مهر روى تو ز خوى آمده پروين‌آراى الفت اشك من و چهره عجب نيست كه هست * اشك سيماب و مرا چهره چو زرساراى ابرويت همچو دم تيغ ملك صيدافكن * طره‌ات همچو خم خام ملك هوش‌رباى ملك ملك‌ستان فتحعلى شه كه بود * از خداوند بهر بار خدا بار خداى چون برآيد بگه كوشش بر آهن رك * چون درآيد بگه بخشش بر آهو پاى امل از رامش دل آيد در هوياهوى * اجل از دهشت جان آيد درها يا هاى از لب ناى نوايى نه مگر دردا درد * از دل كوس فغانى نه مگر واياواى

و له

با اينكه د لطافت روح مجردى * در حيرتم كه از چه به چشمم مصورى در رو چو صبح و صلى و در مو چو شام هجر * در تن چو باغ خلدى و در لب چو كوثرى در نظره دلربايى و در جلوه غم‌زدا * در بذله انگبينى در خنده شكرى در گفت نوش صرفى و در لعل شهد صاف * در زلف مشك نابى و در چشم عبهرى كس ديده بر به شاخ صنوبر بر آفتاب * در خد چو آفتابى و در قد صنوبرى كس ديده آفتاب به عنبر شود قرين * در رو چو آفتابى و در مو چو عنبرى جانم چو سرخ آتش و جسمم چو روزنى * بر اين چو تند آذر و بر آن سمندرى

در مدح محمود خان دنبلى

سرودى سود نادان و دانا را زيانستى * بلى زين اى برادر قامتم شرم كمانستى اگر قرص جوى دانا به خون دل بخوان آرد * از آن ناخورده چهر اشك از رشك كهكشانستى اگر هر هفت درياى زمين در ناودان گنجد * ز جور نه فلك بيننده‌ام آن ناودانستى