و له ايضا
عيد صيام است و رشك خلد شبستان * باده ببايد به بزم و برهء بريان
منتظرانيم و دست شوق تو باشد * گاه به سر از فراق و گه به گريبان
مهر منش در زمان بر وزن من تاب * تا نگرى در هلال مهر درخشان
بوالعجبيها نگر به بزمگه ما * در دل مرغ زر است چشم خروسان
خوان خورش را گشاده بينى رنگين * نال گزك را نهاده يا بى الوان
فندق آن در نوا چو فندق دلبر * پستهء آن در نمك چو پستهء جانان
گر تو لب آرى به جام باده سرايم * رشتهء مرجان نگر به كان بدخشان
روز بسى رفت تا كه باده بمانديم * سبحه سروديم و آيه آيهء قرآن
جرعه بر خاك از آن شراب عقيقى * ريخت ببايد چو خون دشمن خاقان
تيغ بدست اندرش چو خارا خاره * تير به شصت اندرش چو سورى سندان
فتح به تيغ اندرش چو خشكى و آذر * جود بدست اندرش چو ترى و عمان
و له
بزم سلطانى از ماه و شان تبت و تنگ * كاخ خاقانى از ماهرخان خلخ و چين
طرهء ماهرخان تا نگرى خم در خم * گيسوى سروقدان تا شمرى چين در چين
هم ز ميگون لبشان با خفقان لعل قرآن * هم ز گلگون رخشان با يرقان مهر قرين
لبشان خندهزنان بر چه بر لعل مذاب * دمشان طعنهزنان بر چه بر ماء معين
هر طرف مىنگرى بينى تيرى به كمان * هركجا مىگذرى يا بى تركى به كمين
جان شكارند ز تير مژه يكسر گه مهر * چون خدنگ ملك ملكستان درگه كين
قهرمان فتحعلى شاه كه از صولت او * سر نهاده به سرپنجهء غم شير عرين
چرخ گفتا كه منم خنگ ملك از ره فخر * مهر برتافت ز يكسو كه منت داغ سرين
آگهى نيست مرا از زبر چرخ ولى * دانم آن قدر كه نبود چو تو بر روى زمين
هر زمانى كه كند دستت با گرز قران * هر زمانى كه شود شستت با تير قرين
گاو نالد به فناى خود و بر شير فلك * شير زارد به هلاك خود و بر گاو زمين