تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1120

مساهمون:

ص١١٢٠

و له ايضا

عيد صيام است و رشك خلد شبستان * باده ببايد به بزم و برهء بريان منتظرانيم و دست شوق تو باشد * گاه به سر از فراق و گه به گريبان مهر منش در زمان بر وزن من تاب * تا نگرى در هلال مهر درخشان بوالعجبيها نگر به بزمگه ما * در دل مرغ زر است چشم خروسان خوان خورش را گشاده بينى رنگين * نال گزك را نهاده يا بى الوان فندق آن در نوا چو فندق دلبر * پستهء آن در نمك چو پستهء جانان گر تو لب آرى به جام باده سرايم * رشتهء مرجان نگر به كان بدخشان روز بسى رفت تا كه باده بمانديم * سبحه سروديم و آيه آيهء قرآن جرعه بر خاك از آن شراب عقيقى * ريخت ببايد چو خون دشمن خاقان تيغ بدست اندرش چو خارا خاره * تير به شصت اندرش چو سورى سندان فتح به تيغ اندرش چو خشكى و آذر * جود بدست اندرش چو ترى و عمان

و له

بزم سلطانى از ماه و شان تبت و تنگ * كاخ خاقانى از ماه‌رخان خلخ و چين طرهء ماه‌رخان تا نگرى خم در خم * گيسوى سروقدان تا شمرى چين در چين هم ز ميگون لبشان با خفقان لعل قرآن * هم ز گلگون رخشان با يرقان مهر قرين لبشان خنده‌زنان بر چه بر لعل مذاب * دمشان طعنه‌زنان بر چه بر ماء معين هر طرف مىنگرى بينى تيرى به كمان * هركجا مىگذرى يا بى تركى به كمين جان شكارند ز تير مژه يكسر گه مهر * چون خدنگ ملك ملك‌ستان درگه كين قهرمان فتحعلى شاه كه از صولت او * سر نهاده به سرپنجهء غم شير عرين چرخ گفتا كه منم خنگ ملك از ره فخر * مهر برتافت ز يك‌سو كه منت داغ سرين آگهى نيست مرا از زبر چرخ ولى * دانم آن قدر كه نبود چو تو بر روى زمين هر زمانى كه كند دستت با گرز قران * هر زمانى كه شود شستت با تير قرين گاو نالد به فناى خود و بر شير فلك * شير زارد به هلاك خود و بر گاو زمين