تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1117

مساهمون:

ص١١١٧
چو ديدم سر نهاده زلف بر خال زنخدانت * به زير لب سرودم بنگر اين هندوى مار افسون تو چون از نخشبى عارض تو چون از كشمرى بالا * فروزى رشتهء پروين فرازى چهر آذرگون نه هرگز ديد كس بر شاخهء طوبى گل سورى * نه هرگز ديد كس در حقهء مرجان در مكنون خدنگت گاه طنازى سنان خسرو غازى * ازين دشت وغا سيحون از آن دامان دل جيحون شهنشاه جهان فتحعلى شه آنكه از تيغش * گهى هامون شود دريا گهى دريا شود هامون به قارن مايهء قارون به قارون پيكر قارن * چو دل در رامش ارغن چو جا در كوههء ارغوان تواند از خطش بيرون شود اين چرخ پرگارى * اگر نقطه تواند پا نهاد از دايره بيرون ز نعل مركبش برقى كه خيزد چرخ را پروين * ز موج موكبش گردى كه تازد مهر را برهون

و له

بابلى غمزه‌ات تا شده هاروت فن * دلها هاروت‌سان مانده به چاه ذقن خط چو سيسنبرت داروى آن درد شد * هردم چون نيش زد عقرب زلفت به من پر پهن خال تو شست ز خاطر توان * رنگ اگر مىتوان شستن از پرپهن خطت بر گرد ماه زلفت بر روى مهر * سوسن بر ياسمين سنبل بر ياسمن اين دل ديوانه را بنگر چون برنهاد * سلسله در سلسله زلف شكن در شكن مژگان پران خدنگ طرهء پيچان كمند * بر دل مهر اين سنان بر سر چرخ اين رسن مريم آبستن است عيسى جانبخش را * مريم يعنى دهان عيسى يعنى سخن