تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1118

مساهمون:

ص١١١٨
گر ز ميان دهان هيچ شوم ترزبان * آخر سطحت ميان اول خطت دهن زلف زره در زره ابرو درهم گره * بر سر شكنى كلاه غارت آرى به من

و له

اين شوخ كه مىچمد بدين‌سان * آشوب تنست و آفت جان در طرهء او جهان جهان دل * در بذلهء او فلك فلك جان رويش مهر است و عقل شبنم * چهرش ماه است و هوش كتان خورشيد نهفته بر به عنبر * كاينست بهشت و مار پيچان مه بر سر سرو برنهاده * كز نخشب و كشمر است ترفان لؤلؤ برده به حقهء تر * كاين است لبان و عقد دندان تيرى به كمان نهاده تركش * يعنى خم ابروان و مژگان از نرگس جزع و لالهء لعل * چهرش همه آفت گلستان گرچه بر نازكش چو سوريست * دل در بر اوست همچو سندان مشك جو جو ز خال مشكين * جو سنگ بدان دو لعل رخشان آب حيوان به ظلمت اندر * اين ظلمت اندر آب حيوان بىروى تو اى نگار دارم * چون زلف تو خاطر پريشان عقل از تو بود به پردهء خواب * هوش از تو بود به سايهء جان چشمم بر چهر تست واله * عقلم بر روى تست حيران عناب‌لب و بنفشهء زلف * بيمار غم تراست درمان چون چرخ مچم بما به‌سختى * بنديش ز عدل و داد سلطان تا جود تو هم‌خرام خورشيد * همسايهء كيمياست ارمان تا بأس تو شد به دهر برهون * هرگز نرمد غنم ز سرحان

و له ايضا

دو زلفش چه آشوب مشك تتارى * دو لعلش چه آزرم كان بدخشان