گر ز ميان دهان هيچ شوم ترزبان * آخر سطحت ميان اول خطت دهن
زلف زره در زره ابرو درهم گره * بر سر شكنى كلاه غارت آرى به من
و له
اين شوخ كه مىچمد بدينسان * آشوب تنست و آفت جان
در طرهء او جهان جهان دل * در بذلهء او فلك فلك جان
رويش مهر است و عقل شبنم * چهرش ماه است و هوش كتان
خورشيد نهفته بر به عنبر * كاينست بهشت و مار پيچان
مه بر سر سرو برنهاده * كز نخشب و كشمر است ترفان
لؤلؤ برده به حقهء تر * كاين است لبان و عقد دندان
تيرى به كمان نهاده تركش * يعنى خم ابروان و مژگان
از نرگس جزع و لالهء لعل * چهرش همه آفت گلستان
گرچه بر نازكش چو سوريست * دل در بر اوست همچو سندان
مشك جو جو ز خال مشكين * جو سنگ بدان دو لعل رخشان
آب حيوان به ظلمت اندر * اين ظلمت اندر آب حيوان
بىروى تو اى نگار دارم * چون زلف تو خاطر پريشان
عقل از تو بود به پردهء خواب * هوش از تو بود به سايهء جان
چشمم بر چهر تست واله * عقلم بر روى تست حيران
عنابلب و بنفشهء زلف * بيمار غم تراست درمان
چون چرخ مچم بما بهسختى * بنديش ز عدل و داد سلطان
تا جود تو همخرام خورشيد * همسايهء كيمياست ارمان
تا بأس تو شد به دهر برهون * هرگز نرمد غنم ز سرحان
و له ايضا
دو زلفش چه آشوب مشك تتارى * دو لعلش چه آزرم كان بدخشان