چشمش نرگسى ليك غارتگر دل * لبش لالهيى ليك آتشزن جان
طبر زد كسى ديده چون نافه بويا * طبر خون كسى ديده چون پسته خندان
رخش شرم يوسف ولى همچو يوسف * هزارانش دل در به چاه زنخدان
تنى آمدش همچو خروار سورى * در آن باشدش سختتر دل ز سندان
ز مهرآفرين خوان به جان و تنم شد * پس آنگه گهرريز آمد ز مرجان
گه آرمت ايدون سخنهاى شيوا * به الفاظ اندك به معنى فراوان
خم خام او گو سيهگيسوانم * كز آن برنهم بند بر ناى شاهان
زبران پرنگش مرا گوى ابرو * ز پران خدنگش مرا گوى مژگان
ز درعش چو خواهى كه گفتار آرى * ببينم به بر حلقه زلف زرهسان
اگر از سنانش ثنايى سرايى * به بالاى من بين مرا و راست ترفان
مه اخترش را بگو مهرچهرم * اگر مهر خواهى كند روى پنهان
به سيمين زنخدان و گيسوى من بين * بگو اينت گوى است و آن خم چوگان
و له ايضا فى مدح الخاقان
دل از كف ربودم بتى نار پستان * رخش مهر و قد آفت نار بستان
چو قد برفرازد زهى دل زهى دل * چو رخ برفروزد خهى جان خهى جان
چو بنهفت رخسار در زلف مشكين * سرودم كه در شام صبح است پنهان
به لعل لبش برده سر زلف گويى * كه مر گنج را پاسبانست ثعبان
بدين ناز و كشى بت جنگجويم * درآمد ز در بر لبش عقد دندان
همىگفت مانى تو مدح ملك را * سرايى ز سرو گل و باغ و بستان
شميمى ز خلقش زمين رشك جنت * شرارى ز قهرش زمان شرم نيران
حسامش اگر نيست خورشيد رخشا * چرا دشت ازو گشته كان بدخشان
همانا به تيغش فنا آب و جوهر * همانا به تيرش اجل پرو پيكان