تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1119

مساهمون:

ص١١١٩
چشمش نرگسى ليك غارتگر دل * لبش لاله‌يى ليك آتش‌زن جان طبر زد كسى ديده چون نافه بويا * طبر خون كسى ديده چون پسته خندان رخش شرم يوسف ولى همچو يوسف * هزارانش دل در به چاه زنخدان تنى آمدش همچو خروار سورى * در آن باشدش سخت‌تر دل ز سندان ز مهرآفرين خوان به جان و تنم شد * پس آنگه گهرريز آمد ز مرجان گه آرمت ايدون سخنهاى شيوا * به الفاظ اندك به معنى فراوان خم خام او گو سيه‌گيسوانم * كز آن برنهم بند بر ناى شاهان زبران پرنگش مرا گوى ابرو * ز پران خدنگش مرا گوى مژگان ز درعش چو خواهى كه گفتار آرى * ببينم به بر حلقه زلف زره‌سان اگر از سنانش ثنايى سرايى * به بالاى من بين مرا و راست ترفان مه اخترش را بگو مهرچهرم * اگر مهر خواهى كند روى پنهان به سيمين زنخدان و گيسوى من بين * بگو اينت گوى است و آن خم چوگان

و له ايضا فى مدح الخاقان

دل از كف ربودم بتى نار پستان * رخش مهر و قد آفت نار بستان چو قد برفرازد زهى دل زهى دل * چو رخ برفروزد خهى جان خهى جان چو بنهفت رخسار در زلف مشكين * سرودم كه در شام صبح است پنهان به لعل لبش برده سر زلف گويى * كه مر گنج را پاسبانست ثعبان بدين ناز و كشى بت جنگجويم * درآمد ز در بر لبش عقد دندان همىگفت مانى تو مدح ملك را * سرايى ز سرو گل و باغ و بستان شميمى ز خلقش زمين رشك جنت * شرارى ز قهرش زمان شرم نيران حسامش اگر نيست خورشيد رخشا * چرا دشت ازو گشته كان بدخشان همانا به تيغش فنا آب و جوهر * همانا به تيرش اجل پرو پيكان