پاك فرزند شهنشه ويژه عبد اللّه پاك * آنكه دارا پيشكار است و سكندر پاسبان
آنكه مرگ آرد به كف گويد كه اين بران حسام * آنكه زهر آرد به كف گويد كه اين سوزان سنان
كشتهء آمال را ابر عطايش فرودين * مزرع آجال را تف حسامش مهرگان
قارن و قارون ز باد گرز او همآبخورد * رستم و عنقا ز تف تيغ او همآشيان
و له
من رخان شنبليد آراسته از ناردان * او لبان نارسان پيراسته بر نارون
شور عشقم بر سر و مويم به بانگ شاهرود * خار هجرم در دل و نالم به صوت خاركن
دل پريش عشق و من بىآن دو زلف تارتار * هر زمان گشتم چو كرم پيله بر خود تارتن
نقض پاى مور ديدم بر به تنگ شكرت * جان مشتاقان نه آهنكش تو برگيرى سفن
از ميانت چون كنم ذكرى گره اندر نفس * از دهانت چون كنم يادى شكن اندر سخن
عرصهء معدوم خط دانى چه آن زيبا كمر * نقطهء موهوم خط دانى چه آن نوشين دهن
و له
دل خلق جهانى را همه آشفته و مفتون * چو مرغ بابزن بنگر بر آن رخسار آذرگون
تن روشن رخ گلشن به زير زلف و پيراهن * چو آذرگون كه در سوسن چو نسترون كه در اكسون
خطى چون طرهء سنبل رخى چون صورت سورى * يكى چون چهرهء اهرن يكى چون خاطر اهرون