تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1113

مساهمون:

ص١١١٣
فلك از روضهء جاهش بود يك پر نيلوفر * نجوم از دوحهء رايش بود يك برگ نسترون ز برق تيغ او در خاندان فيلقوس افغان * ز جر چرخ او در خانمان آبتين شيون

و له ايضا در مدح قائم‌مقام

كيست كه چون جان بود چو جسم شود جان * راد ابو القاسم آن يگانهء دوران آنكه نهد پنجه بر بلاغت صابى * آنكه زند طعنه بر فصاحت سحبان وقت سخا راد چون نتايج برمك * گاه سخن چير چون ذرارى سبحان سبحان اللّه آن بدست تو كلكست * بوالعجبى ديدم از زمانه نه چندان گاه چو يوسف برآيد از چه تارى * باز خرامد به مصر شكر افشان گه چو خضر بر به چاه مغرب پويد * زان پس سر بركند به چشمهء حيوان گه چو سكندر به ظلمت اندر تازد * پس بفشاند گهر به ساحت كيهان هست سيه‌مار اين شگفت كه جان را * نوش فشاند مدام از بن دندان گر به فلك رشحه‌يى از آن بفشانى * بيش ز انجم به چرخ بينى كيوان پاك‌منش سرو را به روزى در رى * راز عيان شد ز گنج گفت سخن‌دان انجمنى كش بكش ز مرد سخن‌سنج * منهم بودم يكى ز زمرهء ايشان هم تنى از آن بتان كه دانى و دانم * با قد چون سرو و با رخ چو گلستان من نه همه عقلها به مويش شيدا * من نه همه چشمها به رويش حيران چشمش جادو نه آهوى است و ختانى * لعلش مرجان نه طوطى است و غزل‌خوان زلفش زنگى ولى به ساحت فلخ * خالش هندو ولى به چشمهء حيوان دل به خم صولجان زلفش چون گوى * بينى هر سو فتاده غلطان غلطان زلفش سر برد بر لبانش گفتم * مار بود پاسبان كان بدخشان

و له ايضا

چو عشاق دم سرد از هجر جانان * درآمد ز در شاهدآسا زمستان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1113 | رضا قليخان هدايت