تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1110

مساهمون:

ص١١١٠
دادگر فتحعلى شاه كه خاك در او * شده از بوسهء شاهان چو نگار ارتنگ

در تعزيت و مرثيهء والد ماجد خود فتحعلى خان ملك‌الشعراى كاشانى

كرديم اى چرخ اشك سرخ به دامن * برق فنا افتدت به كشته و خرمن شخص سخن را كز اوست عاقله در واى * واى كه برديش زير خاك سيه تن زين غم جانسوز اى سپهر جفاكار * اردى عمرم رسيد از تو به بهمن از بن هر مويى از جفاى تو خيزد * روز و شبم صدهزار مويه و شيون زهر فنا را تنم چو شهد در ارمان * چون دل خسرو براى شاهد ارمن از ستم اى كينه‌توز چرخ مشعبد * روى من آمد زرير و اشك چو پرون هور تو را تيره آورم ز يكى آه * هير فروزى مرا به مجمرهء تن پس به كمنديت بازوان توانا * سخت ببندم به كامهء دل دشمن زخم زنم بر تنت فزون ز ستاره * زان سپس آرم تو را بدار شه آون فخر ملوك زمانه فتحعلى شاه * آنكه پناه جهان بدين و بديدن

در مدحت خاقان جنت مكان فتحعلى شاه قاجار طاب ثراه

جسم كه را توان بستود به ز جان * دانا امير عهد داراى جم نشان در رأى مستطاب در روى آفتاب * در موى مشك ناب در خوى خلدسان دستش گه سخا همدست آفتاب * تيغش گه وغا همخوى آسمان يك بذله از لبش مصريست از شكر * يك فضله از كفش گنجيست شايگان ايوان ز روى او كاخى ز مهر من * ميدان ز تيغ او كانى ز بهرمان اى تو پناه ملك يعنى غلام شاه * در زير ران بيار هيدخ ز آسمان از ماه نو ركاب هرا ز آفتاب * هم اختران جليل هم تنگ كهكشان بربند بر ميان يعنى بلاى سر * بگشاى از كمان يعنى فناى جان بدخواه شاه را يك‌تن ممان به‌جاى * از حد باختر تا ملك خاوران در حجلهء عروس داماد چون شود * در دشت رزمگاه روآورى چنان