تويى بر رخش آهن سم كه گويى چرخش اندر دم * فناى ديو خو مردم به كف رمحيست جوشندر
همه سر كنگبين آرند اندر بلغم و صفرا * تو در سودا كه ريزى خون همى از مؤمن و كافر
و له ايضا فى المدح
چو گيسوى شوخ مرا تاب اندر * تن و جان رهين تبوتاب اندر
به موى ميان بسته سيمسرين را * به زلزال گويى كه سيماب اندر
كسى را كه سوداى عشق تو در سر * كجا بر به بينندهاش خواب اندر
بگفت شكر زاى تو مضمر ستى * نشاطى كه با بادهء ناب اندر
به لعل گهربار تو مدغمستى * فروغى كه با لعل خوشاب اندر
تن ناتوان من و عشق جانان * چو نورسته شاخى بلبلاب اندر
خروشد دل از جورت آرى خروشد * به بربط چو آسيب مضراب اندر
و له ايضا
ثروت آسگونش فضلهء كف * چنبر آسمانش حلقهء در
روشنان از غبار درگه او * چون چراغى كه در ره صرصر
آن زمانى كه گرد از دو سپاه * سرمه بينى به چشم هفت اختر
چون برآيد به چار كامه ز كين * بر به كف آورد سه پى اژدر
شير سردابه شير درنده * پيل گرمابه پيل گردونفر
از فشافاش بيلك پران * موى گردان به تن شود خنجر
از چكاچاك خنجر بران * بيم دلها زند به جان نشتر
هر طرف بگذرى شكسته عظام * هر طرف بنگرى كفيده جگر
زير ران مديحت آوردم * بارهء كبكسير و شاهينفر
راست رو كژ نگه سرين فربه * تيز پوكم عنان ميان لاغر