تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1108

مساهمون:

ص١١٠٨
تويى بر رخش آهن سم كه گويى چرخش اندر دم * فناى ديو خو مردم به كف رمحيست جوشن‌در همه سر كنگبين آرند اندر بلغم و صفرا * تو در سودا كه ريزى خون همى از مؤمن و كافر

و له ايضا فى المدح

چو گيسوى شوخ مرا تاب اندر * تن و جان رهين تب‌وتاب اندر به موى ميان بسته سيم‌سرين را * به زلزال گويى كه سيماب اندر كسى را كه سوداى عشق تو در سر * كجا بر به بيننده‌اش خواب اندر بگفت شكر زاى تو مضمر ستى * نشاطى كه با بادهء ناب اندر به لعل گهربار تو مدغمستى * فروغى كه با لعل خوشاب اندر تن ناتوان من و عشق جانان * چو نورسته شاخى بلبلاب اندر خروشد دل از جورت آرى خروشد * به بربط چو آسيب مضراب اندر

و له ايضا

ثروت آسگونش فضلهء كف * چنبر آسمانش حلقهء در روشنان از غبار درگه او * چون چراغى كه در ره صرصر آن زمانى كه گرد از دو سپاه * سرمه بينى به چشم هفت اختر چون برآيد به چار كامه ز كين * بر به كف آورد سه پى اژدر شير سردابه شير درنده * پيل گرمابه پيل گردون‌فر از فشافاش بيلك پران * موى گردان به تن شود خنجر از چكاچاك خنجر بران * بيم دلها زند به جان نشتر هر طرف بگذرى شكسته عظام * هر طرف بنگرى كفيده جگر زير ران مديحت آوردم * بارهء كبك‌سير و شاهين‌فر راست رو كژ نگه سرين فربه * تيز پوكم عنان ميان لاغر