حمله آورد ز خاصان ملك سالارى * تا كه از خنجر جانسوزش دريد جگر
هركه پايش بجز از رأى تو اينش پاداش * هركه كامش بجز از گام تو اينش كيفر
در تهنيت يكى از فتوحات دولت خاقان مغفور گويد
شه اندر گوشهء ايوان رسيد از درد و تن مويان * سرودند از ره خوارزم آمد لشكرى بىمر
همه ديوان ديوانه مسمر ترسشان چهره * همه غولان بيغوله منفخ خيكشان پيكر
همه با ناچخ دهره همه درندهء زهره * همه از خير بىبهره همه خود مظهرى از شر
همه در چنگشان چرخى كه از چا چست و محكمپى * همه در شصتشان تيرى كه از تو راست و آهن سر
همه بادى كه تأثيرش فنا ليكن به تن تنين * همه ابرى كه بارانش اجل ليكن بغو تندر
همه برسان جراره به جان چون تيره تن خاره * اجل در دستشان ياره فنا در نايشان پرگر
همه اندر زنخشان موى گو ز هندوى پرور * همه اندر رخانشان رنگ كان كهربا پرور
همه بر ديو چون . . . ولى چنگالشان خنجك * همه بر باد چون دودى ولى دندانشان خنجر
به پايان گفت او چون شد ملك آمد به خميازه * چو شير گرسنه كايد غزالى چندش اندر بر
به ناگه صيحهء سنج و غريو گاودم برشد * وزان افتاد مرشير فلك را لرزه در پيكر