چو برشد ويلهء ناى سوم از شير رزمآرا * به پروين شد پر خود و باختر شد مه اختر
به يارى خواند يزدان را و ران افشرد يكران را * گرفت آن آفت جان را شد اندر قلب آن لشكر
اجل در طرف آن صحرا ز خجلت چشمش اندر پا * فنا از هول آن صحرا ز حيرت دستش اندر سر
به هر سو ديدمى شيرى به زير آورده خنزيرى * برد خندان چو نخجيرى سر ناپاكش از پيكر
تل از لعل مجرد پرشده از تارك بىتن * بپاى دار دارا نظرهيى گر نيستت باور
مطلع ثانى در تغزل و مدح شاهزاده شجاع السلطنه
به ياوران يكاد و نشره كن اى خامهء ششتر * بر اين ماه پريچهره بر اين مهر نكومنظر
ختن اندر ختن نافه تو را در دلربا گيسو * چمن اندر چمن نسرين تو را در جانفزا پيكر
اگر زان زلف چون سوسن شميمى در مشام من * نسايم مشك در هاون نسوزم عود در مجمر
بنازم نازنينى را كه بر رو زلفكان دارد * به صورت همچو جراره به خاصيت چو سيسنبر
تو اى طوطى زبان خامه مرا گرمى هنگامه * ز چنگ آرم درين نامه چو آهو نافهء اذفر
كند كار كديور صارمش در پهنهء هيجا * اگر نبود كديور از چه آرد لالهء احمر