تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1104

مساهمون:

ص١١٠٤
باد انباشته كيهان را از مشك طرى * مگرش در خم گيسوى تو افتاده گذر يا به خاك در دارا گذر آورد كه شد * بوى جان‌پرور آن آتش مشك اذفر قهرمان فتحعلى شه كه ز بران تيغش * خواب در چشم مهان گرد به دو كحل سهر تير در شستش تا جان نگرى گشته هدف * تيغ در دستش تا تن نگرى گشته سپر رفت فرمان قدرسان بكهان و بمهان * ساز نخجير كه آرند مهيا يكسر آن يكى چرخ بزه برد چو قد عاشق * آن يكى خام به چين هشت چو زلف دلبر مور افشاند يكى در دهن آهن مار * تا كه جراره آرد ز دهان آتش پر در همه‌شب بغنودند و سرودند همه * زورق چرخ همانا كه فكنده لنگر اى شب تيره فلك روز تو آرد واژون * چه شبستى كه ز دنبال تو را نيست سحر شاه را عزم شكار است و چمى آهسته * اى شب تيره بپو كوه بسفتت اندر ز آن شب تيره شكايت به زبانشان زين‌سان * تا برافكند ز رخ پرده عروس خاور از غلامان گران توش فزون از اجرام * از وشاقان زره‌پوش فزون از اختر برنشستند همه بر زبر خنگ و شدند * سوى برتر ز فلك يعنى دارا را در شيرسان شاه ز آهو پا آهنگ نمود * گشت همچون جم بر كوههء ديويش مقر شه رخ آورد به نخجيرگه و از پس‌وپيش * بانگ چاووشان برشد به سپهر اخضر همه چون برق فروزان و به كف سرد آتش * همه چون رعد خروشان و به تن گرم آذر اندر آن پهنه يكى چرخ عيان گشت ز گرد * اخترش پرسنان مهرش ماه اختر آن يكى مسته به شهباز چشاندى در دشت * وان يكى جره به تيهوى پراندى به كمر بهرهء تيغ ملك بس‌كه شدى گور و گوزن * دشت را گفتى انباشت به مرگ احمر ناگهش جوق غزالان‌بسم باره همى * سر بسودند و شدندى همگان پوزش‌گر كاين خطا باشد در عهد تو اى ملك‌آرا * كاين جفا باشد در دور تو اى مهرافسر گرگ درنده‌اى اى دادگر شيرشكار * بر رخ ما همگان بسته ره آبشخور موى در چرمش آزرم دهد بر زوبين * كاز در كامش انگشت كشد بر نشتر دهنش تيره مغاكيست كه بر اطرافش * كوفته دست فنا مانا تير و خنجر گفت ناورده به پايان كه ز تارى دل گرد * شد پديدار همان جانور شيفته سر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1104 | رضا قليخان هدايت