تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1102

مساهمون:

ص١١٠٢
به ايوان جان روحانى به ميدان فتح يزدانى * به طينت نور سبحانى به صورت باغ بن آذر قضا را گو به كامش شو كه هان پايست و هين خنجك * قدر را گو برايش رو كه هين مشت است و هان خنجر دهان بگشايد از زخم پرنگش تودهء غبرا * شكم برد ز دد از سهم خدنگش گنبد اخضر نديدى از دم تيغ كه شد در دشت كافر دز * ز خون كافران تيره‌دل درياى پهناور نديدى گرد تارى را دواسبه بر فلك موكب * نديدى مرد كارى را دو بهره بر زمين پيكر نديدى كز دم تنين تندرغو چسان آمد * هوا پرمار تارى تن زمين پرمور آتشگر نديد است و نبيند يك پسر در قرنها چون تو * نه هرگز هفت‌گون آبا نه هرگز چارگى مادر ميا در سر كه در چهره ز نوشين گفت شه كآرد * براى آزمون خلق سختى بر رسل داور يكى اندر چه تارى يكى در اشكم ماهى * يكى آشفته از دريا يكى آسيمه از صرصر

در صفت تخت و بارگاه گويد

زهى تخت كيان كز فر داور * ز چرخ افراشتستى پايه برتر خديو شش‌جهت فتحعلى شاه * كه رويش آفتاب هفت كشور به تخت آسوده و ز بيدار بختش * ببسته خواب رخت از چشم قيصر كمانش كو بخم چون پشت عاشق * كمندش كو به چين چون زلف دلبر ازين بر ديدهء اجرام زوبين * از آن در گردن افلاك چنبر