تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1101

مساهمون:

ص١١٠١

در صفت عمارت و باغ دلگشا و مدح خاقان مغفور

اى دلگشا به بال كه امروز روزگار * كامت برآورد ز چه از ظل كردگار خلدى تونى حديقه چرا ز آنگه داردى * در هريك از قصور تو حورىوشى قرار هريك چو آهويند و به نيرنگ غمزه‌يى * از چشم آهوانه بود شيرشان شكار مشكين كمند هريك شان بند پاى دل * چاچى كمان هر تنشان قصد جان زار ريزد ز خنده‌شان شكر هند تنگ تنگ * بيزد ز بذله‌شان نمك مصر باربار گل‌فام كرده پرتوشان كاخ راستام * گلزار كرده پيكرشان شاه را كنار باشد بنايشان اثر بلبل سحر * باشد به پايشان روش كبك كوهسار اى باد مهرگانى هرگز به دو موز * اى ابر نوبهارى دايم درو ببار اى رشحهء مطر تو دران نقشها بزن * اى نفخهء صبا تو در آن بويها بيار اى برق جلوه‌يى و زوايد ازو بسوز * اى باد جنبشى و رياحين ازو برآر اى خاك مضمر است به خاكت گل بهشت * اى باغ مدغم است برايت گل بهار گفتى كه ضيمران به كنار جداولت * خطى است تازه رسته بگرد عذار يار چون شوخ دلبرى كه بگرد رخانش زلف * رخسار سرخ‌گل به ميان بنفشه‌زار گلها ز يكديگر رخ نيكو بتافتند * گويا بناز تافته از هم دو غمگسار برگ شكوفه ياسره سيمى كه دست چرخ * هردم بپاى خسرو گيتى كند نثار ظلى ز فر چتر تو اين نوربخش مهر * نيلى بچهر جاه تو اين نيلگون حصار داهى است آسمانش اگر بخت تو سليل * خاليست آفتابش اگر رأى تو عذار زايد ز اژدر دوسرش مار چارپر * با هم دو حوت پنج سرش چون شويد نار

در مدح شجاع السلطنه و تهنيت فتح خراسان

كه را هردم نهد گردون گردان بر به پايش سر * جهاندار معظم آنكه گردونش كمين چاكر به كف ابر و به دل دريا به قد سرو و به رخ بيضا * به رخ خضر و بدم عيسى به تن تنين بغو تندر