ماكيان را بودى مخلب و منقار و ليك * صيد را مخلب و منقار ببايد چون مود
از خراطين وز خروب كسى خواست پرند * كرم بايست ز ابريشم و برگش از تود
هر شبان را نشود چوب به كف جادو خوار * بايدى دست كليم اللّه و امر معبود
كى معطر شودش مغز كسى كاردبيد * بر سر مجمره و زان طلبد نكهت عود
من كه بودم به جهان مشتى بىقدر خزف * كه از آن هيچ ز راهى نتوان بردن سود
اينك از ابر عطاى ملك ملكآرا * تا فلك از سخنم عقد لآلى منضود
به فرازندهء چرخ و به فروزندهء مهر * به نهانآور غيب و به عيان ساز شهود
به سبك باد بزان و به سيهخاك گران * به گزان نار حريق و بروان آب كبود
به زمين و به زمان و بدرنگ و بشتاب * به نحوس و بسعود و بفراز و بفرود
به مسيح و به كليم و بخليل و به صفى * به سليمان و به داود و به هارون و يهود
كاندرين دير كهن نيست چو من سخته سخن * از عدم تازه مگر همسرم آيد بوجود
خواست نساج ازل بافد منسوج تنم * گفت را كرد در آن تار و سخن در آن پود
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1100
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١١٠٠